و نفس را او مىكشد و از ما منت مىگيرد و در جزا بهشت مىبخشد . اين لطف و رحمت در بيان و بنان نگنجد « 1 » . پس خنك جانى كه در خيرات و طاعات حق معين او باشد .
نفس را افسونهاى بىحد است * مكر و سحرش را چه گويم بىعداست
گويد او من مشفقم چون مادران * نيكخواه جملگانم بىگمان
783 چرب و شيرين خوش خوريد از دست من * تا قوى گرديد و فربه در زمن
مهترى جوييد و مال افزون كنيد * رنج و خوارى را ز خود بيرون كنيد
جامهها پوشيد ديبا جملهتان * تا مِه و سرور شويد اندر جهان
786 از براى جمله مىخواهم من اين * مهربانم بر همه بىشك يقين
ترك اين نقصان احوال شماست * واى بر شخصى كزين نعمت جداست
با چنين افسونها از ره برد * غير بىدين ريو « 2 » او را كى خورد « 3 »
789 وعده حق هركه را باشد گزين * او بود راسخ قوى در راه دين
نى « 4 » خدا فرموده است اندر كلام * تارك دنيا برد از ما مرام
هركه اين لذات دون را ترك كرد * در بهشت جاودان صد برگ كرد
792 هركه مال خود دهد از بهر ما * در قيامت گردد او از اغنيا
وانكه جوع و صبر و تقوى را گزيد * برد جنت خوان دايم را سزيد
وانكه ميرى ترك كرد از بهر ما * گردد اندر حشر شاه و پيشوا
795 وعده حق « 5 » بيشت آيد « 6 » پيش از آن * وعدههاى نفس را بر عكس دان
جمله باشد بىگمان قلب و دروغ * مكر او اندازدت در گنده دوغ
در پناه حق گريز از دست او * تا بدان يا بى خلاص از شست او
798 نفس را كامش مده بىكام دار * سركش است او زير پايش رام دار
تا نميرد زو دمى ايمن مباش * بُر سرش را از تنش اى خواجه تاش
نفس را چون سر برى سرور شوى * در بهشت جاودانى در شوى
801 اين بعون حق شود نى خودبخود * در خدا بگريز اگر دارى خرد
بر نيايى با وى ار صد تو شوى * گرچه كوهى زفت ازو چون مو شوى
چونكه فضل ايزدت ناصر شود * عقل تو در قتل او قادر شود
804 قهر حق مقهور گرداند ورا * وز سر تو دور گرداند ورا
هامش
( 1 ) - مج : نمىگنجد
( 2 ) - ريو : حيله ، مكر ، فريب
( 3 ) - مج : خرد
( 4 ) - مج : كه
( 5 ) - مج : حق گير پيشت
( 6 ) - مج : اين