بوك اگر بختت بود غالب شوى * و آنچنان مطلوب را طالب شوى
744 وارهى از نفس خونخوار چو گرگ * تا شوى چون اوليا ذات بزرگ
كو هزاران همچو تو بر باد داد * از چهاى ايمن ازين مايه فساد
با دم خود عالمى را خورد و برد * نى بزرگ از مكر او رست و نه خرد
747 زشت بود و خويش را خوبى نمود * آن گهان خود را به نادانان ستود زُيِّنَ لِلنَّاسِ فرموده است حق * زشتها را خوب بنموده است حق
تا كه هر زشتى ز دين گردد جدا * جمع زشتان را شود در نار جا
750 جنس را با جنس پيوندى شود * تا كه هر فرعى به اصل خود رود
جنس آن چيز است از آن جويان شدست * فرع سوى اصل خود پويان شدست
چون محك آمد يقين دنياى دون * هركه آن را طالب است از جان درون
753 غير دنيا مىنخواهد جان او * جانب عقبى نيارد هيچ رو
زين شود ظاهر كه مردود است و دور « 1 » * هست از جنس شياطين در فجور
وانكه اين دنيا ورا از ره نبرد * راه عقبى را ز جان و دل سپرد
756 دايم اينجا جز رضاى حق نجست * بود اندر بندگى پيوسته چست
طاعت و ذكر خدا آئين شدش * همرهى با طالبان دين بدش
اينچنين كس را يقين دان در جهان * كز ازل بودست جنس صالحان
759 گشت نقد و قلب ازين دنيا جدا * پس تو دنيا را محك دان اى فتى
تا كه زشتىها شود ظاهر عيان * بهر تاكيد بدان آن راز دان
گفت با خلقان كنيد از وى حذر * زانكه دنيا مىبرد سوى سقر
762 آن عجوزه خويش را آراسته است * همچو خوبان روى را پيراسته است
تا فريبد خلق را از سحر و مكر * با طريق لطف اگر زيد است و بكر
داد او قلب است و معكوس اين بدان * مىنمايد سود و هست آن كل زيان
765 گشت آلت بهر دونان ديو را * تا خورند از گفت او آن ريو را
ليك بهر اوليا بر عكس آن * گشته رهبر هر دمى سوى جنان
ديده « 2 » صانع را ز صنعش هر زمان * از مكان رفته روان در لامكان
768 وانكه اندر صنع ماند و بسته شد * دايما از هجر و دورى خسته شد
در پشيمانى بود مقرون به رنج * مانده مفلس از چنان شاهى و گنج
هامش
( 1 ) - مج : است دور
( 2 ) - مج : دين