موجهاى لامكانى ديگر است * آن ز لوح و عرش و كرسى برتر است
717 هر يكى زان موجهاى بىكران * صد جهان پيدا كند در لامكان
چونكه گردى محو آن درياى نور * عاشق رويت شود ولدان و حور
بىنشان باشى روان در بىنشان * گونهگونه باشدت هر روزشان
720 ظاهر و باطن تو باشى بىمثال * خودبخود قايم چو ذات ذو الجلال
شرح اين را گر كنم من سالها * كى شود بر تو عيان آن حالها
پس شدن بايد ز گفتن درگذر * كار را باش و چو مردان ره سپر
723 چونكه كار از كار خيزد در جهان * پس برو بيكار منشين يك زمان
در طلب مىباش از جان روز و شب * بر سر و رورو چو جو در راه رب
غير حق چون هالكاند و كل فنا * گير حق را و رها كن غير را
726 كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ « 1 » آمد در كلام * كه نماند جز خدا از خاص و عام
غير يزدان كس نماند در وجود * نى زمين تيره نى چرخ كبود
جمله هستى نيست گردد جز خدا * غير الا اللّه گردد جمله لا
729 هركه اينجا در خدا بگريخت او * بافت تار عمر را در عشق هو
جز رضاى حق نجست اينجا دگر * بهر حق كرد او فدا اين جان و سر
آنچنان كس با خدا ماند مدام * جان او هالك نگردد و السلام
732 مؤمنان را مرگ نبود نيك دان * لا يموتون گفت اندر حقشان
همچنين فرمود در قرآن خدا * يرزقون احيا همه در پيش ما
آب جانى كاندر آن دريا رود * همچو دريا دايما باقى بود « 2 »
735 لفظ هالك بهر رحمت گفت حق * تا ز حق گيرى به هر دم نو سبق
تا كه خو با او كنى در زندگى * تا شود با حق ترا پيوندگى
پيش از آن كآيد اجل اشتاب كن * روى جان از دل بدان محراب كن
738 ترك اين اسباب دنياوى بگو * فضل حق را بىسبب از جان بجو
با مسبب آر رو از جان و دل * سر برون كن زين جهان « 3 » آب و گل
مكر نفس شوم را مشنو دگر * تا ز مكر او نيفتى در سقر
741 پيش از آن كو بكشدت او را بكش * سرسرى منگر به وى مىدار هش
هم به هش قانع مشو يارى بجو * بهر قهرش نصرت از بارى بجو
هامش
( 1 ) - ى 88 س 28 ( قصص )
( 2 ) - مج : عاقبت بينا بود
( 3 ) - مج : وجود