699 هر يكى برده ز نورش رويتى * يافته زو تخت و بخت و دولتى
همچنان كز تابش خور سنگها * برده صد قيمت گرفته رنگها
يك ز تابش گشته ياقوت ثمين * يك شده مرجان و يك لعل گزين
702 برده از نورش همه روى زمين * بىعدد بخشش گشا چشم و ببين
بىعدد دارد عطايا « 1 » در جهان * هست بخششهاش بىحد و كران
از همه بوده منزه « 2 » نور خور * هر شىء از خور به نوعى خورده خور
705 چونكه خور اين مىكند اندر جهان * در مروج « 3 » و در كروم و گلستان
بين كه خلاق جهان و ماه و خور * تا چهها بخشد به جانها از نظر
بخشش او در جهان بىسوى است * آنچنان بخشش منزه از دوى است
708 ره ندارد اندر آن ضد و عدد * هركه او آنجا رسد گردد احد
شه شهى بخشد چو غير شه فناست * جمله فانى گردد و باقى خداست
فهم اين از عقلها دور است و دور « 4 » * نور بايد تا درآميزد به نور
711 چون شوى مقبول حق اى مرد كار * كردهء تو هست كرد كردگار
همچو قطره چون در آن دريا روى * بىدوى اى قطره يك دريا شوى
موجها جوشد ز بحرت سوى اوج * بىشمار از نور باقى « 5 » فوجفوج
[ در بيان آنكه عظمت درياى قدرت حق تعالى بىنهايت است ]
در بيان آنكه عظمت درياى قدرت حق تعالى « 6 » بىنهايت و بىكران است و كمترين قدرتش هستى اين عالم « 7 » است ؛ همچنانكه از علوم بىحد علم هجا . چون طالب ازين عالم رو بدان عالم نهد ؛ عالمها بيند كه اين عالم در آن عالمها قطرهاى حقير باشد . اين عالم جماد كه همه صور و رنگ و بو است جهت اجسام است كه مركب روح است . ارواح را كه سوارند بنگر كه چه جهانها « 8 » و روضهها و گلزارها باشد بىچون . و چگونه در آن عالم باقى كه اصل است و مخلّد و همه مقصودها آنجا حاصل و مزههاى ديدار از جلوه كردگار بىفاصلى و اصل
يُرْزَقُونَ ، فَرِحِينَ
عند ربهم ميسر ، و در تفسير اين آيت كه
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 9 » ، و در معنى
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ .
« 10 »
714 شرح آن دريا نگنجد در بيان * قاصر آمد از بيان آن زبان
كمترين موج است از آن درياى جان * اين خلايق وين زمين و آسمان
هامش
( 1 ) - مج : عطاها
( 2 ) - مج : منوّر
( 3 ) - مروج : ج مرج : چمنزار ، چراگاه
( 4 ) - مج : دورست دور
( 5 ) - مج : صافى
( 6 ) - مج : « تعالى » ندارد
( 7 ) - مج : جهان
( 8 ) - مج : جانها
( 9 ) - ى 88 س 28 ( قصص )
( 10 ) - ى 14 س 3 ( آل عمران )