همچو سنگ لعل بپذيرند رنگ * پاك گردد جان و دلهاشان ز رنگ « 1 »
دمبهدم افزون شوند از عشق حق * روحشان گيرد ز حق نونو سبق
588 هر دم از كورى به بينايى روند * و اندر آن رفتن به حق و اصل شوند
پس مگو تلخم ز عصيان ، جهد كن * رو ز طاعت خويش را چون شهد كن
گرچه زنبوران يكند اندر نظر * ليك بعضى شهد دارند اى پسر
591 قيمت آن زنبور را باشد يقين * كاندرو درجست و مضمر انگبين
كى دهد هر خار گل اندر جهان * خارها را جملگى يكسان مدان
از يكى خارت رسد بىنوش نيش * وز يكى گلها برى بىزخم و ريش
594 جمله را مشمار يكسان اى عمو * هر يكى را بنگر و بو كن نكو
[ سوز و گداز عالم همچون بو مىباشد ]
در بيان آنكه شوق و رقت و سوز و گداز جهت آن عالم همچو « 2 » بوست . مادام كه آدمى آن حالت را افزون كند بو را افزون كرده باشد از آن بو قربت حاصل شود . نمىبينى كه « 3 » گربه و سگ به بوى نان و گوشت به عين آن مىرسند هرك را آن بو نيست مزكوم است . به ذكر و طاعت و زارى چون مشغول شود آن رنج ز كام از وى برود « 4 » و مشامش بو گرفت .
زانكه بو مر شخص را رهبر شود * دايما بر بوى طالب ره رود
چونكه بو افزون شود قرب است آن * با چنان گنج عظيم شايگان
597 تو ز گربه كمترى كز راه بو * مىرسد در حال سوى طعمه او
هم سگ از بويى به نانى مىرسد * دربهدر تا سوى خوانى مىرسد
آدمى را بوست اول راه او * مىرود در بىسوى از راه بو
600 پس تو بو را مىفزا كان است اصل * تا ترا رهبر شود آن بو به وصل
بوى را خود عين رو دان در طريق * تا كه گردى زين سر « 5 » پنهان مفيق
هست ذوق و مستىات « 6 » مانند بو * چون فزايد بو ببينى روى هو
603 چون نيابى ذوق و لذّت از كلام * بىشكى محرومى و بسته مشام
چونكه مزكومى برو در ذكر پيچ * زانكه بهره نبودت بىبوى هيچ
در جهاد افزا و در صوم و صلات * در عبادت كوش و ايتاى زكات
606 مال را صدقه ده و ايثار كن * كبر را بگذار و استغفار كن
هامش
( 1 ) - مج : ننگ
( 2 ) - مج : همچون
( 3 ) - مج : نى
( 4 ) - مج : برد
( 5 ) - مج : زان
( 6 ) - مج : ذوق مستيت