خوش « 1 » روى آنجا ز دشمن وارهى * پاى همت بر سر گردون نهى
540 چون هوس يك گشت راه آسان شود * مرغ جانت آن طرف پران شود
تا رسى جايى كه هست آن منتها * نوع ديگر پيشت آيد راهها
[ هر مقامى سير مخصوص به خود دارد ]
در بيان آنكه هر مقامى را سير « 2 » ديگر است همچون « 3 » سير گندم ، در رستن نوعى ديگر و در گندم شدن نوعى ديگر و در آرد شدن نوعى ديگر و در خمير شدن نوعى ديگر و خمير را در تنور نوعى ديگر و نان را در معده نوعى ديگر . خوان سالار جان طعام « 4 » را در اجزاى تن پخش مىكند و هر جزو را از آن طعام زندگى مىشود كه به يكديگر نمىمانند .
هر مقامى را بود راهى دگر * اندر آن نوع دگر باشد سفر
543 رفتنت اندر زمين باشد به پا * كى رود بىپا كسى از جابهجا
در جهان عقل كلى اى پسر * دايما رفتن بود بىپا و سر
فكر باشد دست و پاى آن فريق « 5 » * تا شوى از فكر بر منيت « 6 » مفيق « 7 »
546 سير گندم را ببين چون از زمين * مىزند سر سوى بالا از كمين
مىفزايد گندم از نشو و نما * مىرود بالا ميان خوشهها
چونكه در خرمن جدا گردد ز كاه * سوى طاحون « 8 » مىرود بىاشتباه
549 آرد مىگردد در آن طاحون نكو * پس خميرى مىشود از آب جو
بعد از آن در فُرن « 9 » آن نان مىشود * بهر خوردن نان به سفره مىرود
چونكه خوردش آدمى سيرى دگر * مىكند در معده و اندر جگر
552 مىشود هستيش در معده خراب * همچنانكه شكرقند اندر آب
در خرابى نان چنين معمور شد * از خرابى ظلمت نان نور شد
نان مرده جان زنده مىشود * سوى علم و عقل و دانش مىرود
555 چون درون معده لقمه محو شد * زنده گشت آخر گر اول مرده بد
در همه اجزا و رگها شد دوان * زندگى پذرفت هر عضوى از آن
اينچنين خوان پيش اجزا اى عجب * تا چگونه مىنهد قسام رب
558 همچو خوان سالار كرد آن پيششان * تا خورد هر جزو قوتى بىدهان
هامش
( 1 ) - مج : چون
( 2 ) - مج : سيرى ديگر
( 3 ) - مج : « همچون » ندارد .
( 4 ) - مج : طعامها
( 5 ) - مج : طريق
( 6 ) - منيت : آرزو
( 7 ) - مفيق : فائق ، باهوش ، بهبوديابنده
( 8 ) - طاحون : آسياب
( 9 ) - فرن : تنور