مىرسد از نان به هر عضوى عطا * بخششى ديگر ازو هر جزو را
از كف پا همچنين تا فرق سر * چون بهاران داده هريك را ثمر
561 هر ثمر را نوع ديگر لذتى * هر يكى را هم بود خاصيتى
يك چو سيب و يك چو خرما و انار * جنس اين در هر درختى بىشمار
هر برى دارد جدا طعمى دگر * از بر و رخسار و دست و پا و سر
564 اين عطا بر جسم ظاهر « 1 » مىرسد * صد چنين بر روح طاهر مىرسد
فكرها و علمها و عشقها * دمبهدم بىحد و عد و منتها
فكر كن بنگر كه خاكى چه نمود * كز زمين بگذشت و بر گردون فزود
567 مشت خاكى را كه بود افتاده پست * بين چگونه رفت و بر بالا نشست
همچنين چون جان شود محو ولا * گردد او باقى چو نور كبريا
منتها آن است چون آنجا رسيد * روى خود را بىحجب پيدا بديد
570 يافت خود را چون ز خود بگذشت او * ديد كآن رو پشت بود اين بود رو
غوره خام از چه زاده از رز است * پيش انگور آن بود در طعم پست
از خودى چون بگذرد غوره تمام * زين گذر خشنود باشد بر دوام
573 پس بگويد آن خودىام غير بود * خود خودى اين است كاكنون رو نمود
سنگ لعل « 2 » آخر نه اول بود سنگ * ليك از خور چون گرفت آن سنگ رنگ
لعل گشت و رفت آن سنگى ازو * گويد او سنگم مگو ، لعلم بگو
576 بود پنهان اين خودى در آن خودى * هست پيش اين خودى آن خود بدى
گرچه بودم همچو باقى سنگها * ليك دورم زان كنون فرسنگها
سر دل را كرد ظاهر آفتاب * بردم از خور نور و رخشانى و تاب
579 غير من سنگى نبود از تاب خور * اينچنين خوبى و لطف زيب و فر
همچنان اين خلق عالم خاص و عام * خوب و زشت و دون و عالى تند و رام
جملگان از چارعنصر قايماند * در همه احوالها اى ارجمند
582 بگذر از ظاهر مبين يكسانشان * چشم سر بگشا نگر در جانشان
مؤمنان دارند استعداد آن * كه پذيرند از خدا علم نهان
همچو شير آن علم در جانشان رود * جانشان زان شير چون شيرى شود
585 از خودى دونِ فانى « 3 » وارهند * سوى معراج سعادت پا نهند
هامش
( 1 ) - اساس : طاهر ،
( 2 ) - مج : زانكه لعل
( 3 ) - مج : و فانى