تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
هوسى همچون بتى « 1 » است . هوس خدا نيز در آن سلك مىافتد تا همه هوسها را براى هواى « 2 » خدا سر نبرى خدا رو ننمايد . هر هوايى و هوسى چون خداى است ، زيرا هر يكى مقصودى است و مراد از آن هوس مىطلبى ، چنان كه خواجه سنايى - رحمة اللّه عليه - مىفرمايد كه :
اى هواهاى تو هواانگيز * وى خدايان تو خدا آزار
چون مقصود يكى شود معبود رو نمايد . معنى لا إله الا اللّه اين است كه همه مقصودها را از خدا بينند و غير را آلت دانند . شرح اين بىنهايت است العاقل يكفيه الإشارة .
چونكه جان را مىنبينى اى جوان * كى ببينى جان جان‌ها را عيان ليك اگر مردان ترا بخشند چشم * فاش بينى كيست گوهر كيست يشم « 3 » 522 در همه اشيا ببينى دوست را * بىحجابى مغز را و پوست را بلكه پيشت پوست گردد جمله مغز * ناخوش و زشتت نمايد خوب و نغز آفرينش چون تن است و حق چو جان * در همه ديدار حق بينى عيان 525 اين و صد چندين شود پيدا ترا * بر چنين معراج اى طالب برآ پايه‌پايه رو برين معراج دل * تا شوى دل وارهى از آب و گل بگذر از نفس و هوا و آرزو * جانب معراج دل رو آر زو 528 اين هوسهاى جهان كل رهزنند * دل « 4 » فريب و مكر و حيله چون زنند هر هوس را حيله و مكرى است ژرف * زير هريك دانه‌اش دامى شگرف بر تو ره را بسته‌اند اى بىگهر * تا بمانى بىخبر زان حسن و فر 531 اين هوس‌ها همچو ديوان بدند * راه چون تو صد هزاران را زدند هين به تيغ صدق گردنشان بزن * تا نمانى زير ايشان همچو زن جنگ مؤمن با چنين لشكر بود * پيش مؤمن خونشان شكر شود 534 پس ز قتل هر يكى يابد جزا * زندگى و راحتى نو در سزا « 5 » هست اندر قتل هريك صد حيات « 6 » * هر حياتى دور از رنج و ممات مىبُر از هر سو سرى اندر مصاف * تا شود درد درونت خمر صاف 537 در جهاد آمد شهودت جهد كن * تلخى خود را ز طاعت شهد كن يك هوس شو اين هوس‌ها را بهل * تا روى بىپاى بر معراج دل
هامش
( 1 ) - مج : بت ( 2 ) - مج : هوس ( 3 ) - يشم : سنگى شبيه عقيق به رنگهاى مختلف . ( 4 ) - مج : در ( 5 ) - مج : وغا ( 6 ) - مج : هست قتل هريك دو صد حيات