آن نشد گفته يقين اندر بيان * هيچگونه در همه دور زمان
498 وان سرى كاندر مقال آيد يقين * هم دو نوع است اى پسر نيكو ببين
هست بعضى بس بلند از فهم دور * ز استماعش كى برد هركس سرور
چون بود لقمه فزون از كام او * كى شود حاصل از آن آرام او
501 لقمه باز است هم بازش خورد * چون به عصفور آن رسد حلقش درد
مرد حق را باشد آن لقمه حلال * از خور آن سر رسد اندر كمال
حال او زان قال افزونتر شود * گرچه عالى بود اعلاتر رود
504 بهر ايشان گويم آن سِر را بدان * زانكه هركس را نباشد فهم آن
ليك بالاتر از آن بىحرف ظرف * هست گفتوگوى ديگر بس شگرف
كان وراى حال و قال جمله است * پيش آن سر جمله بالاهاست پست
507 مىنگنجد در زبان و حرفها * نيست چون گردى رسى در منتها
بىزبان و حرف آن را بشنوى * در چنان درياى بىچون دُر شوى
كاصل هر اسرار و هر قال است آن * بلكه خود بىقال كل حال است آن
510 از چنان اصرار كآيد در مقال * اندكى گفتم براى وصف حال
تا شوى واقف ز حال اهل دل * تا رهى خوش زين جهان آب و گل
ليك ازين اندك عظيم افزون شوى * در فزونى عاقبت موزون شوى
513 جملهء سرها كه در حرف آمده است * بر مثال خمر در ظرف آمده است
هست مطلوب بزرگان آن حروف * جان ابدال است آن زيبا ظروف
جمله زان اسرار بينا مىشوند * وز چنان مى مست و شيدا مىشوند
516 مىزنند آنجاى سر كه جاى نيست * و اندر آنجا اين سر و اين پاى نيست
نى درو بالا نه زير و نى ميان * نور او در جان و در دلها روان
گرچه جان پنهان بود از هر نظر * هست آن پنهانتر از جان اى پسر
519 چون نمىبينى به چشم اين روح را * كى ببينى روح روح نوح را
[ علت نديدن جان حيوانى و جان جان و در تقرير آنكه هوسها و آرزوها از حب دنيا مىخيزد ]
در بيان آنكه جان حيوانى را كه در جسم است چون به چشم « 1 » نمىتوان ديدن جان جان را كه معنوىتر و لطيفتر است كى توان ديدن . و در تقرير آنكه هوسها و آرزوها كه از حب دنيا مىخيزد رهزنان راه خدايند ؛ دايما با ايشان در جنگ بايد بودن ، كه :
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا
« 2 » . هر
هامش
( 1 ) - مج : چشم حس
( 2 ) - ى 69 س 29 ( عنكبوت )