426 هفت دوزخ شد مقام آن بدان * هشت جنت نيكوان را شد مكان
هفت و هشت اظهار قدر رتبت است * نيك را نيكو ، به بد بد بابت است
زجر هريك لايق جرمش بود * جرمهاى خلق كى يكسان شود
429 كى زدن باشد چو كشتن اى عمو * فرق مىكن جمله را اى يار تو
گر فراموشت شدست آن كار و بار * كه بدى در بحر رحمت رزقخوار
قوت مىخوردى به جان بىكام و لب * در جهان روح پيوسته ز رب
432 قوت جانى پاك از اوساخ درد « 1 » * هركه خورد آن قوت را جانش نمرد
مؤمنان خوردند و رستند از ممات * جانشان شد غرق در بحر حيات
زين ممان « 2 » اندر عجب منكر مشو * جانب وسواس از غفلت مرو
435 نى كه اكنون چون دمى رفتى به خواب * مىشود پوشيده حال شيخ و شاب « 3 »
مىرود از خاطرت كار جهان * مىنيارى هيچ ياد از دوستان
هرچه كردى در همه عمر اى پسر * مىرود جمله ز يادت سر به سر
438 ور دهد در خواب كس يادت از آن * تو يقين منكر شوى زان بىگمان
گويى آن كس را مگو زين گون مقال * زانكه پيشم هست اين جمله محال
چون به يكدم خواب چندينساله كار * رفت از خاطر نماندش اعتبار
441 پس درين دنيا كه حُلم نايم است * تار و پودش كل به غفلت قايم است « 4 »
چه عجب كان عالم از يادت رود * كار و بار آن فراموشت شود
خواب غفلت را برون زين خواب دان * اين بود چون كاه و آن كوه گران
444 خود به يك بانگى شوى بيدار ازين * ليك از آن با صد فغان و صد حنين
مىنگردى هيچگون بيدار تو * نى از آن مستى شوى هشيار تو
انبيا را از فغان حلقوم خست « 5 » * از چنين خواب گران كس برنجست
447 اوليا در بانگ و افغاناند هم * كم كسى بيدار شد خود زين امم
مؤمنى كو بود پرنور خدا * گشت خوش بيدار و وارست از بلا
باقى خلقان بمانده در سَقَم « 6 » * تا شود جاشان جحيم پرالم
450 فكر مىكن اندرين گر عاقلى * تا شوى بيدار اگرچه غافلى
هامش
( 1 ) - مج : اوساخ و درد ، اوساخ : ج وسخ : چركها ، كثافات .
( 2 ) - مج : ممات
( 3 ) - شيخ و شاب : پير و جوان
( 4 ) - مج : دايم است
( 5 ) - مج : هست ، كه غلط است
( 6 ) - سقم : مرض ، بيمارى