تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
گشت از تبديل او مبدل جهان * نوع ديگر شد زمين و آسمان 375 مىنمايد اين جهانش در نظر * شكل ديگر صاف و روشن چون قمر مىبرد نونو ز عالم هر زمان * خط نادر كان نيايد در بيان عرش و كرسى لوح و حورا و ملك * مىنمايندش معين بر فلك 378 نورها تابان ازين يم موج‌موج * مىرسند از اوج بىسو فوج‌فوج باغ‌ها و قصرها و نهرها * در جهان روح بىچون شهرها صد هزاران نوع ازين بىعد و حد * مىنمايد ديده او را احد 381 نى كه طفلان را بود روشن دو چشم * همچو ما آگه نيند از صلح و خشم هريكى را دانش و فهمى بود * لايق خود فكرت و وهمى بود آسمان را طفل كى داند ز كيست * يا زمين و نيك و بد از بهر چيست 384 كى برد از صنع ره سوى خدا * چون نداند حكمت هر صنع را ليك اندر ديده عاقل جهان * مىنمايد نوع ديگر هر زمان هرچه عاقل بيند اندر نيك و بد * هست از آن محجوب طفل بىخرد 387 رتبت هر شخص را آن طفل خرد * مىنداند كيست صاف و كيست دزد كيست دانا كيست نادان در جهان * كيست محبوب و عزيز و كى مهان « 1 » غير عاقل اين نداند نيك دان * زانكه اين تمييز عقل است اى جوان 390 همچنين چون عقل محو عشق شد * حال او برتر ز زهد و فسق شد شد مبدل ظلمت نفسش به نور * كرد چون مردان از اين عالم « 2 » عبور نام مردان زين سبب ابدال شد * هريكى را قال عين حال شد 393 كاندر ايشان هستى نارى نماند * در دل و جانشان بجز بارى نماند اين‌چنين معنى نيامد در سخن * هست اسرار علوم من لدن هركه اين را خواند و با اين كار كرد * جان خود را منبع اسرار كرد 396 بحر بىحد گشت قطره جان او * يك تسو « 3 » باشد جهان از كان او لب ببندم چون سخن اينجا رسيد * گرچه خود هست اين سخن از عين ديد بعد ازين بىحرف و صوتى گويم اين * بىزبان و بىتفكر جويم اين 399 زانكه آن‌سو مىنگنجد جان و تن * محض ديدن باشد آنجا علم و فن شرح سر اين بود بىحد بلند * كى رسد آن سوى فكر چون كمند
هامش
( 1 ) - مهان : خوار كرده شده ( 2 ) - مج : مردان اين عالم ( 3 ) - تسو : يك بخش ، سهم ، قسمت
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 23 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو