گشت از تبديل او مبدل جهان * نوع ديگر شد زمين و آسمان
375 مىنمايد اين جهانش در نظر * شكل ديگر صاف و روشن چون قمر
مىبرد نونو ز عالم هر زمان * خط نادر كان نيايد در بيان
عرش و كرسى لوح و حورا و ملك * مىنمايندش معين بر فلك
378 نورها تابان ازين يم موجموج * مىرسند از اوج بىسو فوجفوج
باغها و قصرها و نهرها * در جهان روح بىچون شهرها
صد هزاران نوع ازين بىعد و حد * مىنمايد ديده او را احد
381 نى كه طفلان را بود روشن دو چشم * همچو ما آگه نيند از صلح و خشم
هريكى را دانش و فهمى بود * لايق خود فكرت و وهمى بود
آسمان را طفل كى داند ز كيست * يا زمين و نيك و بد از بهر چيست
384 كى برد از صنع ره سوى خدا * چون نداند حكمت هر صنع را
ليك اندر ديده عاقل جهان * مىنمايد نوع ديگر هر زمان
هرچه عاقل بيند اندر نيك و بد * هست از آن محجوب طفل بىخرد
387 رتبت هر شخص را آن طفل خرد * مىنداند كيست صاف و كيست دزد
كيست دانا كيست نادان در جهان * كيست محبوب و عزيز و كى مهان « 1 »
غير عاقل اين نداند نيك دان * زانكه اين تمييز عقل است اى جوان
390 همچنين چون عقل محو عشق شد * حال او برتر ز زهد و فسق شد
شد مبدل ظلمت نفسش به نور * كرد چون مردان از اين عالم « 2 » عبور
نام مردان زين سبب ابدال شد * هريكى را قال عين حال شد
393 كاندر ايشان هستى نارى نماند * در دل و جانشان بجز بارى نماند
اينچنين معنى نيامد در سخن * هست اسرار علوم من لدن
هركه اين را خواند و با اين كار كرد * جان خود را منبع اسرار كرد
396 بحر بىحد گشت قطره جان او * يك تسو « 3 » باشد جهان از كان او
لب ببندم چون سخن اينجا رسيد * گرچه خود هست اين سخن از عين ديد
بعد ازين بىحرف و صوتى گويم اين * بىزبان و بىتفكر جويم اين
399 زانكه آنسو مىنگنجد جان و تن * محض ديدن باشد آنجا علم و فن
شرح سر اين بود بىحد بلند * كى رسد آن سوى فكر چون كمند
هامش
( 1 ) - مهان : خوار كرده شده
( 2 ) - مج : مردان اين عالم
( 3 ) - تسو : يك بخش ، سهم ، قسمت