309 پس يقين شد نيست جان را جسم « 1 » كم * هيچ نوعى در وجود و در عدم
ذوق دنيا حلق جان را مىبرد * تا بماند زنده اين « 2 » حلق جسد
با خرد ضدست و با نفس است يار * زو حذر كن تا نمانى رد و خوار
312 آن برد از تو كه با آنى عزيز * چون برد آن را نيرزى هيچچيز
هركه از دمهاى او مغرور شد * عاقبت اندر سقر « 3 » مقهور شد
هر صوابى كو نمايد كل خطاست * در وفا و لطف او قهر و جفاست
315 كار دنيا را همه معكوس دان * سرفرازى ورا منكوس « 4 » دان
نقد او قلب است هان مپذير ازو * پاى واكش دست را برگير ازو
ورنه در بازار او مغبون شوى * گرچه شادى عاقبت محزون شوى
318 چون ندارد حاصلى دنياى دون * ترك گويش درگذر از آزمون
آزمايش بس بود طاعت گزين * تا نخايى دست خود در يوم دين
پيش از آن كو رخت دينت را برد * سبزى ايمان جانب را چرد
321 احتياط خويش كن در حق گريز * آب روى دين پى دنيا مريز
حرص دنيا هست كار غافلان * حرص عقبى شد طريق عاقلان
عاقلان تقوى و دين بگزيدهاند * از عذاب آخرت ترسيدهاند
324 ذوق « 5 » حالى گرچه خوششان مىنمود * ترك كردند از پى امر ودود
چشم آخر بينشان چون باز بود * شهد حاليشان چو زهرى مىنمود
عقل خود آنست كآخر بين بود * آن طرف پرّان به پر دين بود
327 برگ و اسبابى كه مرگش در پى است * پيش عاقل ناسزا و لاشى است
هركه در دزدى ببيند زجر دار * در نظر بنمايدش آن مال مار
دايما زان مال باشد بر حذر * ناخوش و زشتش نمايد چون قذر « 6 »
330 نفس حالى بيند و پايان خرد * قلب را چون نقد دانا كى خرد
عقل آخربين سوى آخر رود * نفس حالى بين در آخُر مىدود
از براى حالتى كش خوش نمود * رغبتش در ذوق آن از جهل بود
333 در خوشىها ناخوشىها را نديد * از جهالت ريو « 7 » دشمن را شنيد
هامش
( 1 ) - مج : چشم
( 2 ) - مج : از حلق
( 3 ) - سقر : جهنم
( 4 ) - منكوس : سرنگون ، واژگونه ، سرازير شده
( 5 ) - مج : ذوق و
( 6 ) - قذر : پليدى ، سرگين
( 7 ) - ريو : مكر ، نيرنگ ، حيله