354 از فناها آمدستى اين طرف * باز فانى شو كه يا بى آن شرف « 1 »
شرط تبديل ذوات است اى پسر * چون شوى مبدل شود سنگت گهر
مرد چون تبديل يابد از خودى * پاك گردد جان ز نيكى و بدى
357 نيك و بد هر دو ازين عالم بود * آن طرف نى شادى و نى غم بود
بىعدد اضداد اندر صورت است * در معانى وحدت است و رويتست
آنكه مبدل گشت در راه خدا * شد به كلى از خودى خود جدا
360 بر مثال خون كه آن گردد لبن * يا چو نطفه كان شود بر شكل تن
يا چنان كه دانه مىگردد شجر * مىدهد همچون شكر شيرين ثمر
يا چو سنگى كان شود لعل گزين * يا چو قطره كان شود در ثمين « 2 »
363 فهم كن اين را اگر دارى تو عقل * از خودى كن سوى وحدت زود نقل
تا خودى ظلمتت نورى شود * نفس همچون ديو تو حورى شود
قطره دردت شود درياى صاف * جغد تو عنقا شود بر كوه قاف
366 نى كه از اكسير مس زر مىشود * هستيى كش بود اول مىرود
مىشود در هست آخر نقد زر * هم همان ذات است و هم چيز دگر
گرچه در صورت بود وزنش همان * نيست در معنى همان نيكو بدان
369 ذات مس چون شد مبدل گشت زر * مىنمايد زان مسى بر وى اثر
[ در تاثير تربيت زير نظر شيخ راستين ]
در بيان آنكه چون هستى آدمى از بندگى خدا و تربيت شيخ راستين نيست شد و مبدل گشت اين جهان را كه با هستى اول مىديد نوعى ديگر بيند و از آن بينش فايدهاى ديگر برد كه اول نمىبرد . هم چنان كه كودك خرد اشخاص مختلف مردم را مىبيند و مراتب و قدر و قيمت هريكى را نمىداند چون بزرگ مىشود « 3 » و عاقل و عالم مىگردد هركسى را نوعى ديگر مىبيند و از هريكى نوعى ديگر لذت مىستاند . آدمى عاقل نيز چون ازين هستى مبدل شود و آن دمى گردد اين جهان را و آنچه در وى است لونى ديگر بيند .
همچنين طالب چو در ره مىرود * نفس تاريكش منور مىشود
آن ظلامش نور مىگردد تمام * مىدرخشد آفتابش بىغمام
372 او چو مبدل شد جهان هم پيش او * مىشود مبدل يقين دان اين نكو
مىنمايد عالمش نوعى دگر * چون شد او نوعى دگر از دادگر
هامش
( 1 ) - اين بيت در مج نيست .
( 2 ) - ثمين : گرانبها ، قيمتى
( 3 ) - مج : بزرگ شود