جان و دل بخشيد و صورت جود هو * گشت او را نوع ديگر طبع و خو
حق ورا مختار كرد اندر جهان * تا كه از وى گشت نيك و بد عيان
234 جسم كل را چون فداى دل كند * روح را از نور حق حامل كند
ميرد از هستى رود زو اختيار * تا شود آلت به دست كردگار
گيرد او حكم زمين و آسمان * گردد از امر خدا روز و شبان
237 همچو اول بار باز آلت شود * هرچه آيد از وى آن از حق بود
كل خدا را باشد و گردد برى * ز اختيار و هستى خود يك سرى
از خودى چون مرد گويد از خدا * نبود او را بىخدا كارى جدا
240 زان سبب خاكى شدند اين عاشقان * تا رود اين ما و منشان از ميان
حالت اول كه بدشان در زمين * همچنان در حكم رب العالمين
مانده عاجز تا چه فرمايد خدا * بر مثال آتش و آب و هوا
243 هرچه خواهد حق كنند « 1 » ايشان همان * آدمى چون مرد از خود شد چنان
پيش قدرت عجز بنما تا ترا * از جناب حق رسد مقصودها
طفل را نى دست مىگيرد پدر * مىشود حمال او بر بام و در
246 طفل چون باليده و بالغ شود * ز اختيار خويشتن آيد رود
بعد از آن گردد يقين حمّال خود * گه سوى نيكى رود گه سوى بد
گه شود شادان و گه غمگين در آن * مىكشد از قدرت اين بار گران
249 از « 2 » تكاليف خدا آزاد بود * در صغر چون بالغى رويش نمود
بار « 3 » امر و نهى حق را شد حمول * زين حمولى گشت شادان آن جهول
شد قلم بر وى روان در نيك و بد * زان شود مقبول آخر يا كه رد
252 حال اول به بد آن بيچاره را * كش نبود اندر سفر اين دست و پا
حال اول را گزيدند انبيا * جهدها كردند بىحد اوليا
زين خودى گشتند پاك اندر جهان * تا خداشان رهنما شد در جنان
255 پيشتر از مرگ مردن اين بود * آدمى چون شد چنين حقبين شود
نى پيمبر گفت موتوا در خطاب * تا شود زين موت بر تو فتح باب
آلت يزدان شوى بىاين توى * ز امر حق پويى به هر سو كه روى
هامش
( 1 ) - مج : كند
( 2 ) - مج : اين
( 3 ) - اساس : باز ، نسخه مج اصح است .