258 هرچه آيد از تو آن نبود ز تو * فعل و قولت دايما باشد ز هو
در حقيقت هست اشيا همچنين * از زمين پست و از چرخ برين
جمله عالم چون تن و حق همچو جان * فعل خود را جان كند از تن عيان
261 اهل صورت آلتاند و حق چو روح * فعلشان از حق بود شام و صبوح
چون قلم اجسامشان در دست او * مىنمايد صنع خود از خلق هو
ميل او دان ميل تو در نيك و بد * جمله را از خير و شر مقبول و رد
264 تو گمان دارى كه از تست اين و آن * زين گذر كن جمله را از وى بدان
ما تشاءون گفت الا ان يشا * تا نخواهم تو نخواهى چيز را
فعل بد را گر نخواهد كى شود * كى برون امر او كارى رود
267 ليك اين را هم بدان اى باخرد * قلب را حق همچو نقدى كى خرد
پس مريد خير و شر باشد يقين * ليك راضى نبود از شر اى امين
دان كه يزدان با ملايك اين خبر * داد اول پيش از ايجاد بشر
270 كز بشر آيد فعال نيك و بد * گرچه پيش ما به جز نيكى « 1 » است رد
كرد تعيين هريكى را حق جدا * كه ازين آيد جفا و زان وفا
زين سبب خواهد كه تا گردد عيان * بر ملايك هرچه حق فرمود آن
273 تا فزايد زان يقين ايمانشان * قوّت افزون پذيرد جانشان
چون بفرمود اينكه آيد بد ز بد * نيك آيد هم ز نيك اى باخرد
پس وقوع اين خبر خواهان بود * ليك كى با بد خدا راضى شود
276 مرد صالح را سوى راه آورد * مرد طالح « 2 » را بر ديوان برد
تا برند او را به راه ناصواب * تا كشد همچون كه ايشان بس « 3 » عذاب
هرچه حق كرد و كند بر جاى دان « 4 » * و آنچه خود بر جاى نبود نيست آن
279 شرح اين عالى است آنجا كى رسى * كشف گردد چون به مرد حى رسى
سر پنهان را ازو يا بى مگر * كو بود خاص و نديم دادگر
دامن مرد خدا را رو بگير * تا شود مقصود حاصل اى فقير
282 هركه مقبول ولى شد در جهان * رست او از خوف و رفت اندر امان
در بهشت جاودانش گشت جا * ماند باقى جست از خوف و رجا
هامش
( 1 ) - مج : نيك
( 2 ) - طالح : بدكار ، تبهكار ، بدعمل ، مقابل صالح
( 3 ) - مج : پس
( 4 ) - مج : بر جايشان