195 اين جهان زنده ز يك قطره بود * بين چه كردى چون يمت حاصل شود
زنده زان دريا ولى و اصل است * گنجهاى آن جهانش حاصل است
اين جهان فانى است وان باقى بدان * اين جهان همچون كه تن وان همچو جان
198 باشد از جان زندگى تن را يقين * ليك بىجان مرده ماند بر زمين
سوى بىسويى بود جان را حيات * سوى سو رفتن بود آخر ممات
ترك كن سو را و در بىسو بران * تا رسى اندر حيات جاودان
201 زنده مانى بىتنى اندر بقا * باقى و قايم هميشه با خدا
غير حق چيزى نبينى در وجود * فارغ آيى از زيان و هم ز سود
سر حق كردى نهان از غير حق * سير تو باشد روان در سير حق
204 زنده ماند در وصالش جان تو * اين جهان و آن جهان كل آن تو
هرچه خواهى در « 1 » دو عالم آن شود * زنده گردد تن ز امرت جان شود
حاكم مطلق كند يزدان تو را * دايما اندر سفول و بر علا
207 برنتابى « 2 » گر كنم من شرح اين * كه چهها بخشد خدا با مرد دين
اين قدر بپذير باقى را خدا * با تو بنمايد ز جود اى كدخدا
چون ببينى آن ز حق مقبل شوى * مقبل و مقبول گردى اى روى
210 حاملى محمول گردى بعد از آن * بى ز رنجى گنج يا بى شايگان
بار برگيرند و خوشبارت دهند * بىدخان « 3 » و نار انوارت دهند
باشدت اندر بقا كار و كيا * قرب يا بى نزد حق چون اوليا
213 اوليا اسرار حقاند اى پسر * هركسى را نيست آن عقل و بصر
كاوليا را داند و بيند عيان * سر يزدانند و سر باشد نهان
مر ولى را هم ولى داند يقين * مر گزين را جنس نبود جز گزين
216 آن ملايك با ملايك در نماز * ديو هم با ديو در نار و گداز
اوليا با اوليا در باغ وصل * خوشخرامان در ميانشان نيست فصل
چونكه گردى بندهشان سلطان شوى * همچو عيسى بر سر كيوان روى
219 اوليا را همچو خود عاجز مدان * حكمها جمله ازيشان بين روان
بوده اول جسم و آخر جان شده * بعد از آن بىجسم و جان جانان شده
هامش
( 1 ) - مج : هر
( 2 ) - نتابى : تاب نمىآورى ، تحمل نمىكنى ،
( 3 ) - دخان : دود