تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 15

مساهمون:

ص١٥
195 اين جهان زنده ز يك قطره بود * بين چه كردى چون يمت حاصل شود زنده زان دريا ولى و اصل است * گنج‌هاى آن جهانش حاصل است اين جهان فانى است وان باقى بدان * اين جهان همچون كه تن وان همچو جان 198 باشد از جان زندگى تن را يقين * ليك بىجان مرده ماند بر زمين سوى بىسويى بود جان را حيات * سوى سو رفتن بود آخر ممات ترك كن سو را و در بىسو بران * تا رسى اندر حيات جاودان 201 زنده مانى بىتنى اندر بقا * باقى و قايم هميشه با خدا غير حق چيزى نبينى در وجود * فارغ آيى از زيان و هم ز سود سر حق كردى نهان از غير حق * سير تو باشد روان در سير حق 204 زنده ماند در وصالش جان تو * اين جهان و آن جهان كل آن تو هرچه خواهى در « 1 » دو عالم آن شود * زنده گردد تن ز امرت جان شود حاكم مطلق كند يزدان تو را * دايما اندر سفول و بر علا 207 برنتابى « 2 » گر كنم من شرح اين * كه چه‌ها بخشد خدا با مرد دين اين قدر بپذير باقى را خدا * با تو بنمايد ز جود اى كدخدا چون ببينى آن ز حق مقبل شوى * مقبل و مقبول گردى اى روى 210 حاملى محمول گردى بعد از آن * بى ز رنجى گنج يا بى شايگان بار برگيرند و خوش‌بارت دهند * بىدخان « 3 » و نار انوارت دهند باشدت اندر بقا كار و كيا * قرب يا بى نزد حق چون اوليا 213 اوليا اسرار حق‌اند اى پسر * هركسى را نيست آن عقل و بصر كاوليا را داند و بيند عيان * سر يزدانند و سر باشد نهان مر ولى را هم ولى داند يقين * مر گزين را جنس نبود جز گزين 216 آن ملايك با ملايك در نماز * ديو هم با ديو در نار و گداز اوليا با اوليا در باغ وصل * خوش‌خرامان در ميانشان نيست فصل چونكه گردى بنده‌شان سلطان شوى * همچو عيسى بر سر كيوان روى 219 اوليا را همچو خود عاجز مدان * حكم‌ها جمله ازيشان بين روان بوده اول جسم و آخر جان شده * بعد از آن بىجسم و جان جانان شده
هامش
( 1 ) - مج : هر ( 2 ) - نتابى : تاب نمىآورى ، تحمل نمىكنى ، ( 3 ) - دخان : دود