186 پس بگيرد خلق خالق ذات تو * هم شود چون صبح صادق ذات تو
[ در بيان اين معنى كه فلق و صبح براى اهل صورت است ]
در بيان اين معنى كه حق تعالى مىفرمايد :
فالِقُ الْإِصْباحِ
« 1 » ، فلق شكافتن است حق تعالى صبح را مىشكافد تا از وى نور آفتاب ظاهر شود و عالم ازو روشن گردد « 2 » . تا بهواسطه آن نور خلقان صنعهاى حق را كه در جهان پيدا كرده است از عجايبهاى بىشمار بر و بحر ببينند و مشاهده كنند . اين فلق و ظهور اين آفتاب براى اهل صورت است كه ايشان را به عالم علوى راه نيست محبوس اين عالم سفلىاند . باز فلقى ديگر است در عالم معنى كه حق تعالى ظلمات نفس و شيطان [ را ] مىشكافد ؛ آفتاب معنى ظاهر مىگردد تا عالم بقا را كه اصل است و اين عالم فرع آن مىبينند آن عالم ارواح است و اين عالم اشباح . هستى اين عالم از آن عالم اندكى است و از آن دريا قطرهاى . اهل بصيرت كه از حبس و دام دنيا رهيده « 3 » از نور آن آفتاب عالم بقا را كه بىنهايت است و عجايبهاى آن بهغايت تماشا مىكنند ؛ و هر عجايبى كه آنجا ببيند باقى « 4 » و بىزوال باشد شرح آن در بيان نگنجد چون از ديدن اين عالم كه فانى است و فرع چنين خوشىها و ذوقها رو مىنمايد قياس بايد كردن كه « 5 » از ديدن آن عالم اصل و بىزوال چه ذوقها و لذتها [ ى ] ابدى ميسر گردد و العاقل يكفيه الإشارة . به آسمان و زمين و ساير مخلوقات از آن درياى حسن و حيات قطرهاى رسيده است ؛ جمله از آن يك قطره زندهاند و زيبا . پس آن ولى حق كه دريا درو باشد كه : وسعنى قلب عبدى « 6 » المؤمن و آن درياى بىپايان جان او شده و قايم بالله گشته تصور بايد كردن كه بزرگى و عظمت او تا چه حد است اكنون اى آدمى تو از پشت آدمى ، اگر سعيى كنى ترا آن بزرگى و عظمت حاصل شود كه آدم را عليه [ السلام ] بود « 7 » .
ليل ظاهر ليل باطن را ز جود * نوربخشى چون شدى پر از ودود
تا كه بنمايى ز فلق آسمان * شاهدان و باغها و گلستان
189 در بر و در بحر بينند از ضيا * نقشهاى مختلف بىمنتها
پس از آن فلقى كه هست از تن نهان * دل چهها بيند در آن اقليم جان
پيش آن خور باشد اين خور همچو ابر * كى رسد آنجا مگر بيناى حبر « 8 »
192 آن جهان منظور آن مردان بود * چرخ عالم زان هوا گردان بود
چرخ معنى را هوايى ديگر است * پيش آن چرخ اين كثيف و ابتر است
پيش آن خور هر دو عالم ذرهاى است * زندگى جمله از آن « 9 » يم قطرهاى است
هامش
( 1 ) - بخشى از ى 95 س 6 ( انعام )
( 2 ) - مج : از آن نور روشن شود
( 3 ) - مج : رهيدهاند .
( 4 ) - مج : باقى باقى
( 5 ) - مج : « كه » ندارد
( 6 ) - مج : عبد المؤمن
( 7 ) - مج : بعد از بود : صلوات اللّه على نبينا و عليه السلام .
( 8 ) - حبر : دانشمند صالح و نيكوكار .
( 9 ) - مج : زان