اعتقادت را بيفزا در طريق * تا شوى آخر تو بر معنى مفيق
در نماز و روزه افزا روز و شب * دايما از جان و دل كن ذكر رب
162 اذْكُرُوا اللَّهَ « 1 » گفت يزدان در كلام * تا رسى از ذكر آخر در مرام
بهر جود و رحمت اين را حق بگفت * تا شوى با حور و جنت يار و جفت
تا فزايد قطرهات دريا شود * تا كه جانت باقى و بينا شود
165 حق منزه آمد از يار و معين * خير ما را خواست در طاعت يقين
تا كه ما در بندگى افزون شويم * از جهان مردگى بيرون رويم
لطفها كرد و دو صد رحمت نمود * آنكه عقلش بود ازين رحمت فزود
168 وانكه نفسش بود غالب ماند دور * بست راهش را جهان پرغرور
گفت غَرَّتْهُمُ « 2 » حيات اين جهان * در كلام خود خداى رازدان
پس مشو مغرور با افسون دهر * تا نگردى در جهنم جفت قهر
171 هركه شد مغرور از « 3 » افسون او * دان كه بر خود كرد ظلم تو به تو
كرد او ظلم از بدى بر جان خود * ماند اندر درد از آن درمان خود
گشت محبوس و مقيد در جهان * از چنان سودى بماند اندر زيان
174 شرح آن سود و زيان بىحد بود * كى چنان مشكل ز گفتن حل شود
شادى عالم از آن يم قطرهايست * رنجهاى جمله زان غم ذرهايست
فكر مىكن اندرين اى باخرد * بوكه « 4 » آن فكرت ترا بالا برد
177 تا رسى آخر از آن فكرت درين * كه شود بر تو ز هر شىء حق مبين
اندر آن رتبت چنان گردى كه تو * مىنبينى هيچچيزى غير او
اين به گفتن كى شود معلوم تو * تا نگردى مبدل اندر عشق هو
180 نيست بايد گشتن از هستى تمام * تا كه آن خود را ببينى بىغمام
رو فنا شو تا شوى باقى به حق * تا رسيدن گير از حق وو سبق
همچو سنگ لعل خور از تاب خور * با دهان معنوى بىكام خور
183 تا ز سنگى وارهى خوش زان خورش * نوع ديگر يا بى از خود پرورش
پر شوى از خود چو جامى از شراب * سنگ تو لعلى شود زان نور و تاب
تا چنان گردى كه نپذيرى دگر * از پرى تو هيچچيز از خير و شر
هامش
( 1 ) - بخشى از ى 41 س 33 ( احزاب )
( 2 ) - بخشى از ى 70 س 6 ( انعام )
( 3 ) - مج : با
( 4 ) - بوكه : بود كه