135 شمس تبريزى است « 1 » آن شاه عظيم * كوست با حق دايما يار و نديم
نيست كس را در مقام او رهى * غير مولانا نشد زو آگهى
ذات او را سر سر حق بدان * زان نهان ماند از دو چشم واصلان
138 غيرت حق حسن او را پرده بود * ز اوليا كم كس به دو ره برده بود
غير مولانا كه يك معنى بدند * از ازل گرچه به صورت دو شدند
هر دو باهم جنس بودند از قديم * پيش حق معشوق و هم خاص و نديم
141 اوليا ميران و او سلطان فرد * شرح اين را من نيارم فاش كرد
شرح سر او نگنجد در كلام * لب ببندم بس كنم من و السلام
هست هريك را ز حق دادى دگر * مىنيايد آن مراتب در شمر
144 دو جهان را مىنوازد لطف هو * از تر وز خشك وز بد وز نكو « 2 »
از صغير و از كبير و مير و شاه * جمله را لطف است و رحمت از إله
در پناه اينچنين قادر درآ * تا ز خوف ايمن شوى در دو سرا
147 مىپرست از جان خدا را روز و شب * از درون مىزار و باش اندر طلب
بو كه حق رحمت كند بر زاريت * زين شب « 3 » غفلت دهد بيداريت
تا كنى هر روز افزون بندگى * تا برى از بندگى نو زندگى
150 راه حق اينست ازين بيرون مرو * سخره شيطان مشو هر سو مدو « 4 »
باش اندر طاعت و تقوى مقيم * تا رسى تو زين صراط مستقيم
اندر آن منزل كه هست آن منتها * زندگى زانجا رسد ارواح را
153 اين خودى را صرف كن در راه حق * تا شوى مقبول بر درگاه حق
تا نگردى مبدل از هستى تمام * كى شوى داناى آن سر اى غلام
كار مردان برترست از فهم و عقل * ديده حاصل كن گذر از علم و نقل
156 گر ندارى در طلب آن ديده تو * چون شنيدى كن قبول اين را زهو « 5 »
يؤمنون بالغيب گفت اندر نُبى « 6 » * پس فزا ايمان خود را اى فتى
تا در آخر همچو ايشان ره برى * اندر آن منزل ز باغش برخورى
159 اعتقادى چون بود راسخ ترا * پس برى از وعده « 7 » موعود اى فتى
هامش
( 1 ) - مج : شمس تبريزست
( 2 ) - مج : از تر و خشك و از بد وز نكو
( 3 ) - مج : ره
( 4 ) - مج : مرو
( 5 ) - اين بيت در مج نيست
( 6 ) - نبى : قرآن ، يؤمنون بالغيب بخشى از آيه 3 سوره 2 ( بقره )
( 7 ) - مج : معده .