7002 بحر حق از جسم او گشته روان * بر مثال نور چشم از ديدگان
در تن خاكيت بنگر اين زمان * نقد نورى در دو چشم تو نهان
نور بىحد بين ز نقطه چشم سر * مىزند موجش پياپى بر زبر « 1 »
7005 موج نورش پر شده صحرا و كوه * از دو چشم خرد تو با صد شكوه « 2 »
نقد مىبينى ز يك نقطه روان * در چپ و در راست بحر بىكران
پس چرا باور ندارى گر تنى * كان بود كل پاك از ما و منى
7008 نور حق باشد ازو چون يم روان * دايما اندر مكان و لامكان
زنده از نورش هميشه تحت و فوق * زو رسد در جمله جانها شوق و ذوق
آنچنان كس را رو از جان بنده باش * او همه جان است از وى زنده باش
7011 تا چو او جانبخش گردى در جهان * بر تو زو پيدا شود سر نهان
در درون بينى خدا را بىحجاب * علمها را جمله خوانى بىكتاب
علم دين از تو برد هر طالبى * گرچه مغلوبى شوى زو غالبى
7014 گفت ما مصدوقه « 3 » حال آمده است * حال محض است ارچه در قال آمده است
حال اين است و جزين كلى خطاست * غير اين باده همه باد وباست
هر طرف غولى است زود اينسو بران * هين بجه از دم دنيا چون نران
[ در بيان آنكه ترك دنيا معنوى است نه مادى ]
در بيان آنكه ترك دنيا معنوى است نه آن « 4 » صورت ظاهر كه خلق فهم كرده است . خانومان را مىفروشند و به درويشان مىبخشند و بدان شادند كه ما از اوليائيم و ترك دنيا كردهايم ترك دنيا را كژ فهم كردهاند . ترك دنيا آن است كه از ميان جان و دل « 5 » به حق مشغول شوند مشغولى دنيا را تبع « 6 » و سهل گيرند . همچنانكه اهل دنيا بر دنيا عاشقاند و مىلرزند و بى آن زندگانى ندارند و ترك آن پيش ايشان بدتر از مرگ است بندگى خدا را بهجا نمىآرند و اگر مىآرند سرسرى مىآرند و بىبندگى خدا آزاد و خوشاند و رنجى و غصهاى ندارند . مؤمنان و طالبان را اين حالت به عكس شده است بىعشق و بندگى حق عالم بر ايشان تاريك مىشود و اين حالت پيش ايشان از مرگ بدتر است . و كار دنيا را سهل مىگيرند . وجود و عدمش پيش ايشان يكسان است پس ترك دنيا پيش ايشان در حقيقت چنين باشد كه گفته شد نه آنكه به صورت ترك كنند و شب و روز در حسرت آن باشند . انبيا را - عليهم السلام - دنيا زيان نمىداشت ، و همچنين اوليا و واصلان حق را دنيا زيان نمىدارد زيرا به حق مشغولاند و اگر
هامش
( 1 ) - اساس : پياپى او بر زبر ، با تشخيص آقاى دكتر مصفا - او - تصحيف است و حذف شد ؛ مج : پياپى چرخ بر
( 2 ) - مج : باشد شكوه
( 3 ) - مصدوقه : صدق ، راستى
( 4 ) - مج : اين
( 5 ) - اساس : ز دل
( 6 ) - مج : تيغ