تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
دنيا را التفات مىكنند و مىگيرند براى حق مىگيرند و عمر را اگر مىخواهند هم براى آن مىخواهند كه در راه خدا صرف كنند ترك حقيقى و معنوى اين باشد .
7017 ترك دنيا كن بجو حق را ز جان * تا كه گردى از شمار مؤمنان ترك دنيا ظاهراً گر كرده‌اى * باطنا از ذكر آن افسرده‌اى ترك دنيا هست مشغولى به حق * نو به نو بودن ز علم حق سبق 7020 ترك مشغولى بود در بندگى * بهر طاعت خواهد از حق زندگى تا رضاى حق كند در كارها * لطف و قهر او بود بهر خدا حب لله بغض لله خلق او * دايما بودن ز جان دربند هو 7023 ترك دنيا اين‌چنين كس كرده است * كز خدا زنده است و از خود مرده است انبيا را نى كه بد دنيا بدان * شاهى و اسباب و ملك اين جهان ليك در دلشان نبد غير خدا * غير را كرده بدند از خود جدا 7026 تا كه در دلشان بود تنها خدا * بىشريكى فرد اندر دو سرا غير حق كلى رود از دل برون * حق بود تنها هميشه در درون عرش اعظم دل بود نيكو بدان * حق بران عرش است روزان و شبان 7029 نى كه حق فرمود از بهر بيان * كه نگنجم در زمين و آسمان در دل مؤمن بگنجم من يقين * بىگمانى رو مرا زان دل ببين گرچه آن دل در تن است اين را بدان * كان تن از اكسير دل گشته است جان 7032 صورت و معنى او يكسان شده است * سر به سر بىشك يقين كل جان شده است در هر آن دل كه بود عشق خدا * باشد از غير خدا آن دل جدا در دل عاشق بجز « 1 » معشوق نيست * گرچه مال و ملك در حكمش بسى است 7035 غير حق معزول شد در چشم دل * كى نظر باشد ورا در آب و گل پيش شه گرچه بود صد گون غلام * جمله با او هم‌نديم هم‌كلام كى بگيرد جاى معشوق آن همه * كى پذيرد شاه ازيشان دم دمه 7038 در دلش باشد غم دلبر مقيم * غير او را كى شود يار و نديم ترك دنيا همچنين باشد بدان * كه شوى مشغول حق روز و شبان گرچه دنيا باشدت از حد برون * غير مهر حق نگردد در درون 7041 چونكه دنيا صرف راه حق شود * آن‌چنان دنيا به دين ملحق شود
هامش
( 1 ) - مج : جز از