تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
دم‌به‌دم بر روش عاشق‌تر شوى * شعله زن در عشق همچون خور شوى عشق مردان بر چنين رويى بود * عشقشان سوى فزونى مىرود 6978 دم‌به‌دم عاشق‌ترند و تشنه‌تر * هر دمى گيرند عشقش را ز سر سوزشان در وصل افزون مىشود * بگذر از چون چونكه بىچون مىشود از بيان پيدا نگردد آن جمال * غير او را كش چشاند ذو الجلال 6981 تا از آن شربت ننوشى بىدهان * كى شود معلومت از گفت زبان بايدت مردن ازين هستى تمام * تا كشى از دست ساقى آن مدام « 1 » همچو طور از خود شوى زير و زبر * چونكه تابد بر تو نور دادگر 6984 تو نمانى آن شوى اى مرد دين * نور گردد « 2 » جسم تو بىشك يقين تن سراسر جان شود از عشق حق * بگذرد آن تن چو جان از نه طبق مصطفى با تن نه بر معراج رفت « 3 » * از فلك‌ها درگذشت آن شير زفت « 4 » 6987 رفت عيسى هم فراز آسمان * با تن خاكى يقين دان بىگمان هم برفت ادريس بالاى فلك * گرد او بنشسته خوش جمع ملك مىنمايد آن تن و تن نيست آن * گشته است از عشق آن تن جمله جان 6990 اوليا هم مىروند آنجا به تن * هست ايشان را ازين انواع فن سوى هر اقليم با تن مىروند * گه به مشرق گه به مغرب مىروند ظاهراً تن مىنمايد ليك دان * سر به سر جانند مطلق آن شهان 6993 اين محالت زان نمايد كه ازين * سخت دورى و ندارى نور دين گر به غيب ايمان بود جان ترا * عاقبت گردى ز سلك اوليا هركه كرد او وعده حق را قبول * گردد آخر عالم ار باشد جهول 6996 گر ظلوم است و جهول اين آدمى * چون نمايد صدق گردد آن دمى گفت دانا را چو نادانى شنود * بىشكى دانش در آن نادان فزود پس شنو از انبيا گفتارشان * تا رسى آخر در آن اسرارشان 6999 باز واگرديم در تقرير آن * بىزبان هستند اشيا حمدخوان اين كسى داند كه باشد ز اوليا * بيند اشيا را به نور كبريا آن ولى نور است مطلق نيك دان * در تن عالم بود جسمش چو جان
هامش
( 1 ) - مدام : شراب ( 2 ) - مج : روح گردد ( 3 ) - اساس : زفت ( 4 ) - اساس : رفت ، كه معكوس است