6891 بىدوى بيند يقين هر چيز را * ديد حق باشد ورا در دو سرا
چون شوى تو پاك از ما و توى * حق ببيند حق بداند بىدوى
ديده باشد نور حق هر چيز را * آنچنانكه هست از تو بىغطا
6894 چون رود از تو دوى واحد شوى * چيزها را همچو حق واجد شوى
فهم كن اين را اگر دارى خرد * تا كه فهم اين ترا از غم خرد
تا بمانى شادمان و كامران * در جهان بىزوال جاودان
6897 اينچنين كس را چو يا بى بنده شو * رو بمير از خويش و از وى زنده شو
زين خودى مىدان كه او بى خود شده است * جان او برتر ز نيك و بد شده است
بىظلامى شد منوّر ذات او * آب جانش رفت در يم بىسبو
6900 گشت واحد « 1 » از خدا آن معنوى * يار او شو گر درين ره مىروى
ديد او را ديد حق دان اى پسر * چون برو پيداست سرها سر به سر
آلت است آن صورتش از وى خدا * مىكند هر نيك را از بد جدا
6903 هرچه آلت مىكند از نيك و بد * هست آن جمله حقيقت از احد
چون فنا شد مرد در عشق خدا * لحظهاى او را مدان از حق جدا
همچنانكه جان ز تن نبود جدا * با ولى خود چنان باشد خدا
6906 هست تن زنده درين عالم ز جان * مىشود هر جانبى با پا روان
انبيا و اوليا را همچنان * جانشان حق است مىدان بىگمان
سير ايشان سير حق باشد يقين * زانكه زنده از حقاند آن اهل دين
6909 شرح اين مردان ندارد آخرى * زانكه قوتشان بود از قادرى
حق ازيشان مىنمايد كار خود * زان زبان و زان دهان گفتار خود
مظهر حقاند « 2 » بىشك آن غريق * سوى حق ز ايشان شود پيدا طريق
6912 پيش آن مردان تو طفلى زان ترا * نيست آگاهى ز علم « 3 » كبريا
[ در پرورش دين ]
در بيان آنكه طفل را به شير و نعمت مىپرورند تا مىبالد و بزرگ مىشود و چندانكه بزرگتر مىشود به احوال عالم اطلاع بيش مىيابد . دين - كه اصل آن است و مقصود از آدمى دين است - پس آن را هم ببايد پروردن به طعامى كه لايق اوست تا ببالد و قوت گيرد . و طعمه دين ذكر و نماز و بندگى خدا را به صدق كردن است . لاجرم چون دين را با چنين طعام پرورند ببالد و بزرگ شود و به عالم انبيا و
هامش
( 1 ) - مج : واجد
( 2 ) - مج : حق است
( 3 ) - مج : عالم