تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
چون از آتش گفت هستم من خدا * پيش جمله گشت مقبول آن ندا 6840 گر همان گويد خدا از آدمى * منكرى « 1 » اين سر آمد از كمى چون نمايد خويش را حق ز آدمى * از چه سر ننهى و گردى اعجمى خود نمايش ز آدمى اولىتر است * زان كه از كل صنع‌ها او اكثر است 6843 تاج كَرَّمْنا برو آمد يقين * زان سبب مسجود گشت او نيك‌بين گر نبودى برتر از افلاك او * كى شدى مسجود آن املاك او هست اقرب از فرشته آدمى * آدمىاى كه « 2 » شد از حق آن دمى 6846 او خلاصه باشد اندر دو جهان * پيش حق اقرب بود از همگنان سر يزدان است و سر پنهان بود * كى ملك را قرب او امكان بود سر بنه و اندر گذر زنگار « 3 » خود * تا نگردى عاقبت ز انكار رد 6849 همچنان باشد كه شاه از جاى دون * كان بود جاى خرابه يا كه تون گويد او با مردمان سلطان منم * هركه ننهد سر ورا گردن زنم بشنوند آن را همه از باورى * اندر آن كس را نباشد داورى 6852 ور همين گويد شه از عالىسرا « 4 » * از خرى مىنشنوند آن گفت را اين‌چنين دعوى از آنجا اليق است * هركه ازين منكر شود بس احمق است احمقان منصور را آويختند * بىجريمه خون او را ريختند 6855 بر زبانش راند حق گفتار خويش * تا كه آن مرحوم خورد از خلق نيش او نبود اندر ميانه حق ازو * گفت انا الحق بود آن گفتار هو نى كه قرآن از زبان مصطفاست * در حقيقت گرچه گفتار خداست 6858 پس اگر گفت از لب منصور اين * حق كه هستم خالق چرخ و زمين تو چرا آن دور دارى از عمى * همچو دزدان اندر آويزى ورا زان مگر كز خالقى بيگانه تو * نيستى آگه ز سر و راز « 5 » هو 6861 چون نديدى روى شه را هيچ تو * كى ز آوازش شوى آگاه ازو آدمى نار است و آب و خاك و باد * اندرو هم عقل و جان « 6 » با رشاد عنصر نار است جزوى « 7 » ز آدمى * كى بود كل را ز جزو خود كمى
هامش
( 1 ) - مج : منكر ( 2 ) - مج : كو ( 3 ) - مج : زانكار ( 4 ) - مج : شه عالىسرا ( 5 ) - مج : سر راز ( 6 ) - مج : جان و عقل ( 7 ) - مج : جزو