چون از آتش گفت هستم من خدا * پيش جمله گشت مقبول آن ندا
6840 گر همان گويد خدا از آدمى * منكرى « 1 » اين سر آمد از كمى
چون نمايد خويش را حق ز آدمى * از چه سر ننهى و گردى اعجمى
خود نمايش ز آدمى اولىتر است * زان كه از كل صنعها او اكثر است
6843 تاج كَرَّمْنا برو آمد يقين * زان سبب مسجود گشت او نيكبين
گر نبودى برتر از افلاك او * كى شدى مسجود آن املاك او
هست اقرب از فرشته آدمى * آدمىاى كه « 2 » شد از حق آن دمى
6846 او خلاصه باشد اندر دو جهان * پيش حق اقرب بود از همگنان
سر يزدان است و سر پنهان بود * كى ملك را قرب او امكان بود
سر بنه و اندر گذر زنگار « 3 » خود * تا نگردى عاقبت ز انكار رد
6849 همچنان باشد كه شاه از جاى دون * كان بود جاى خرابه يا كه تون
گويد او با مردمان سلطان منم * هركه ننهد سر ورا گردن زنم
بشنوند آن را همه از باورى * اندر آن كس را نباشد داورى
6852 ور همين گويد شه از عالىسرا « 4 » * از خرى مىنشنوند آن گفت را
اينچنين دعوى از آنجا اليق است * هركه ازين منكر شود بس احمق است
احمقان منصور را آويختند * بىجريمه خون او را ريختند
6855 بر زبانش راند حق گفتار خويش * تا كه آن مرحوم خورد از خلق نيش
او نبود اندر ميانه حق ازو * گفت انا الحق بود آن گفتار هو
نى كه قرآن از زبان مصطفاست * در حقيقت گرچه گفتار خداست
6858 پس اگر گفت از لب منصور اين * حق كه هستم خالق چرخ و زمين
تو چرا آن دور دارى از عمى * همچو دزدان اندر آويزى ورا
زان مگر كز خالقى بيگانه تو * نيستى آگه ز سر و راز « 5 » هو
6861 چون نديدى روى شه را هيچ تو * كى ز آوازش شوى آگاه ازو
آدمى نار است و آب و خاك و باد * اندرو هم عقل و جان « 6 » با رشاد
عنصر نار است جزوى « 7 » ز آدمى * كى بود كل را ز جزو خود كمى
هامش
( 1 ) - مج : منكر
( 2 ) - مج : كو
( 3 ) - مج : زانكار
( 4 ) - مج : شه عالىسرا
( 5 ) - مج : سر راز
( 6 ) - مج : جان و عقل
( 7 ) - مج : جزو