غير خود دشمن ندارى نيك دان * دشمن خود را بكش اى پهلوان
تا كه بىدشمن روى اندر رهش * تا كه بىرهزن رسى در درگهش
6777 تا كه دشمن زنده است اى راهرو * نيستت آنسو رهى هر سو مدو
تا نبرى تو سرش ايمن مباش * جهد كن در قتل او ساكن مباش
كار خود آن است و غير آن عبث * كن طهارت تا شوى پاك از خبث « 1 »
6780 هم خبيث و هم حدث نفس بد است * هستى او پيش ره همچون سد است
چونكه سد را برگرفتى از ميان * دان كه كشتى همچو جو آنسو روان
سوى آن دريا رود اين جوى تو * بيند آن رو را دو چشم روى تو
6783 بلكه روى او شود رويت بدان * چونكه گردد جوى در دريا روان
اندر آن وحدت نماند جستوجو * غير حق گنجا ندارد اندرو
اوست تنها بىشريك و بىمعين * جمله اشيا مىكنندش آفرين
6786 اين جهان و آن جهان زنده ازو * جملهگويان در ثنا اى جمله تو
هستى ما « 2 » جمله از اعطاى توست * جان جمله زنده از احياى توست
اول و آخر توى بىشك يقين * ظاهر و باطن توى اى رب دين
6789 اى نموده خويش را در صنع خود * تا شوى از صنع پيدا اى احد
غير تو چون نيست هستى اى خدا * پس ترا با خويش باشد ماجرا
هرچه خواهى مىكنى مىكن چنين * صنعها بر آسمان و بر « 3 » زمين
6792 چونكه خواهشهاى توست اى هست نيست * از بد و از نيك ما بگذر مهايست
فهم اين كرديم و فارغ گشتهايم * چون توى در كار خود را هشتهايم
بر همه از لطف رحمت مىكنى * رحمتت را دار افزون اى غنى
6795 جمله در شكر و درين رحمت خوشيم * منتت بر ماست از جان مىكشيم
جز عطا و لطف خود نايد ز تو * كى درين ره زحمتى زايد ز تو
رحمت بىزحمت از اعطاى توست * اين خوشىها جمله زان مىهاى توست
6798 آنچه دادى برفزا پاينده دار * نور خود را بر همه تابنده دار
چون دعا از توست آمينها تو كن * شه توى اندر جهان آيين تو كن
چوب قهرت بر بدان باشد ز لطف * نى ز بغض و كين و بيزارى و عنف
6801 بر بدان زان لطف اگر قهرى رود * بهر دفع زهر پازهرى بود
هامش
( 1 ) - مج : حدث
( 2 ) - مج : تو
( 3 ) - مج : در