كار حق را كى تواند كرد فهم * چونكه دور است آن ز فهم و هم ز وهم
اين قدر مىدان كه هرچه آيد ازو * بد نيايد جملگى باشد نكو
6804 بلكه بد را از كرم نيكو كند * چونكه بر بد يك نظر خوش افكند
عيب كاندر ماست خواهد برد او * تا شود آن لطف پيدا بر عدو
لطف را پيدا كند بر جملگان * تا شود معلوم جود بىكران
6807 شك نماند چون شود پيدا چو خور * آنكه ماه و خور ازو دارند خور
خود نبينى غير چون بينى ورا * هرچه غير اوست گردد جمله لا
خيره « 1 » و حيران شو اندر كار او * تا برى از جود و از ايثار او
6810 هركه حيرانتر بود افزون برد * كى به هشيارى كسى آن ره برد
قربت اندر حيرتست اين را بدان * ترك هش كن تا بتابد بر تو آن
نور باقى كه ندارد خود زوال * ز آفتاب جانفزاى ذو الجلال
6813 نورش از بالا از آن زد اين طرف * تا نمانى خوار و يا بى آن شرف
پس نظر در نور كن نى در خودى * تا روى بالا ز نور ايزدى
جمله اوصاف نكو نور خداست * كى چنين انوار از آن حضرت جداست
6816 هست پيوسته چو نور آفتاب * گرچه افتاده است نورش بر تراب
گرچه تابد اندكى در خانه نور * رو مبين آن نور را از اصل دور
پس بدان زين اندك آن بسيار را * مىبر از جود خدا انوار را
6819 چون پرى ز اوصاف حق بيدار شو * رو به وى كن از جهان بيزار شو
گر ز جيحون رفت در يك كوزه آب * كس نخواند آب را هرگز تراب
هم همانست آب اگرچه اندك است * اين يقين است اى برادر بىشك است
6822 داد حق از هر صفت اندك ترا * گرچه اوصافش ندارد منتها
جوى ازين اندك تو آن بىحد را * تا از آن جستن رسى اندر مُنى
جمله اوصاف خدا چون در تو هست * يكيك از بالا روان گشته به پست
6825 تا ازين پستى روى بالا روان * بر سماى لامكان بىنردبان
هركه آگه شد ازين دانا وى است * ديد كين تن پر ز اوصاف حى است
وانك ازين آگه نشد باشد جماد * بىخبر زان نور كاندر وى فتاد
6828 همچو ديوار است كو از تاب خور * روشنى دارد ولى زان بىخبر
هامش
( 1 ) - اساس : خبره