تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
كار حق را كى تواند كرد فهم * چونكه دور است آن ز فهم و هم ز وهم اين قدر مىدان كه هرچه آيد ازو * بد نيايد جملگى باشد نكو 6804 بلكه بد را از كرم نيكو كند * چونكه بر بد يك نظر خوش افكند عيب كاندر ماست خواهد برد او * تا شود آن لطف پيدا بر عدو لطف را پيدا كند بر جملگان * تا شود معلوم جود بىكران 6807 شك نماند چون شود پيدا چو خور * آنكه ماه و خور ازو دارند خور خود نبينى غير چون بينى ورا * هرچه غير اوست گردد جمله لا خيره « 1 » و حيران شو اندر كار او * تا برى از جود و از ايثار او 6810 هركه حيران‌تر بود افزون برد * كى به هشيارى كسى آن ره برد قربت اندر حيرتست اين را بدان * ترك هش كن تا بتابد بر تو آن نور باقى كه ندارد خود زوال * ز آفتاب جان‌فزاى ذو الجلال 6813 نورش از بالا از آن زد اين طرف * تا نمانى خوار و يا بى آن شرف پس نظر در نور كن نى در خودى * تا روى بالا ز نور ايزدى جمله اوصاف نكو نور خداست * كى چنين انوار از آن حضرت جداست 6816 هست پيوسته چو نور آفتاب * گرچه افتاده است نورش بر تراب گرچه تابد اندكى در خانه نور * رو مبين آن نور را از اصل دور پس بدان زين اندك آن بسيار را * مىبر از جود خدا انوار را 6819 چون پرى ز اوصاف حق بيدار شو * رو به وى كن از جهان بيزار شو گر ز جيحون رفت در يك كوزه آب * كس نخواند آب را هرگز تراب هم همانست آب اگرچه اندك است * اين يقين است اى برادر بىشك است 6822 داد حق از هر صفت اندك ترا * گرچه اوصافش ندارد منتها جوى ازين اندك تو آن بىحد را * تا از آن جستن رسى اندر مُنى جمله اوصاف خدا چون در تو هست * يك‌يك از بالا روان گشته به پست 6825 تا ازين پستى روى بالا روان * بر سماى لامكان بىنردبان هركه آگه شد ازين دانا وى است * ديد كين تن پر ز اوصاف حى است وانك ازين آگه نشد باشد جماد * بىخبر زان نور كاندر وى فتاد 6828 همچو ديوار است كو از تاب خور * روشنى دارد ولى زان بىخبر
هامش
( 1 ) - اساس : خبره