و زنده مىدارد هر يكى را در مقام خود . و ليكن جان را آن قدرت نيست كه دون را عالى كند « 1 » . و عالى را دون تواند كردن . بدين قدرت حق تعالى مخصوص است كه :
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
« 2 » .
نى ز يك جان زنده است اين جمله تن * زير و بالا كل اجزاى بدن
6753 هر يكى دارد ز جان نوعى عطا * آنچه سر « 3 » دارد ندارد دست و پا
جز و جز و تن همه زنده ز جان * از سر و از پا و هم از ديدگان
زنده از يك جان و جمله مختلف * همچو نقش حرفها يا تا الف
6756 دون و و الا اوسط و عالى « 4 » ازو * مىنگر در پا و سر يكيك نكو
هم بدين عبرت نگر اندر جهان * زنده از حق بين زمين و آسمان
هر يكى دارد ازو كارى دگر * اختران از وى منور هم قمر
6759 عرش و فرش و تحت و فوق و خير و شر * بىعدد زنده ز داد دادگر
آنچنانكه هست زنده تن ز جان * همچنان زنده است از يزدان جهان
قدرت تبديل دارد مطلقا * در همه اشيا يقين دان اى فتى
6762 غير حق را نبود اين قدرت بدان * كه كند تبديل اشيا در جهان
چون بخواهد جزو دون عالى شود * هم ازو عالى سوى اسفل رود
هرچه خواهد حق كند كُنْ فَيَكُونُ * بىستونى چرخ را دارد نگون
6765 گستراند اين زمين را هم بر آب * بىعدد نعمت برآرد از تراب
جمله حيرانند در كار خدا * اوست تنها نيست كس يار خدا
بىمعينى هرچه او خواهد كند * گه برد بالا و گه زير افكند
6768 مشت خاكى را برد بالاى عرش * سرور املاك را آرد به فرش
جز به عجز مسكنت سويش مرو * با ادب نه پاى و هر سوى « 5 » مدو
در چنين حضرت چو خر غافل مباش * چون خليل او را بجو آفل مباش
6771 بندگى كن تا كه مقبولش شوى * جزو را مپرست تا سويش روى
عاشق حق چون شدى حق جان توست * چونكه آن او شدى او آن توست
مىتوانى آن شدن برخيز ازين * دايما او را ببين خود را مبين
6774 اين خودىات دشمن است و راهزن * تيغ بر هركس مزن بر خويش زن
هامش
( 1 ) - مج : « كند » ندارد
( 2 ) - ى 26 س 3 ، آل عمران
( 3 ) - مج : شر
( 4 ) - مج : اعلى
( 5 ) - مج : سويى