مرده دان جان را بدان نسبت يقين * زانكه هست آن زندگى بالاى اين
همچو آن طفلى كه دارد او خبر * لايق عقل خود از خشك و ز تر
6696 چون كنى نسبت به عاقل طفل را * بىخبر گويى ورا از چيزها
زانكه هست از علم عاقل بىخبر * پس بدان نسبت نيايد در شمر
گرچه خود داناست نادان خوان ورا * ورچه خود بيناست اعمى دان ورا
6699 گفتن مرده به نسبت مىبود * طفل كى چون عاقلى رهبر شود
چونكه غافل باشد از عقل صغير * مر ورا نسبت به عاقل مرده گير
خاك را باشد به نسبت هم خبر * زان كند در وى هوا و آب اثر
6702 هرچه كارى اندرو مىپرورد * گر بد است و گر نكو مىپرورد
خار را مىپرورد مانند گل * هست او را در جو و گندم سبل
گر دهى گندم برى گندم ازو * ور بكارى جو رساند جو به تو
6705 پس بود آگاه در كارى كه هست * نيست كس را اندر آن كردار دست
بىخبر از ما و از حق باخبر * خاك و باد و آب و نار و هم حجر
[ در بيان اين آيه : وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ . . .
]
در بيان اين آيت كه :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ
« 1 » . مىفرمايد حق تعالى كه ذرههاى زمين و آسمان از صورت و معنى جمله تسبيح من - كه پروردگارم - مىكنند ، ليكن خلق را آن گوش نيست كه « 2 » تسبيح ايشان را بشنوند و فهم كنند ، الّا جمله اشيا از حق آگهند . سخن ايشان را نمىشنوى به كردارشان مىنگر و آگهيشان را فهم مىكن همچنين گردش آسمان و زمين از آفتاب و ماه و اختران كه از هر يكى جدا صد هزار فايده به عالميان مىرسد . چهار فصل به حكمت ، زمستان همچون شب است ؛ كه اجزاى آدمى زبان « 3 » و گوش و چشم از عمل و گفت و شنيدن « 4 » و پا از رفتن و دست از گرفتن همه روز كند و مانده مىشود آفتاب به حكمت فرومىرود و پنهان مىشود تا تو به خواب روى ، و اجزاى مانده شده و كند گشته بياسايند ، و ماند كه ازيشان زائل گردد « 5 » بامداد به وقت بيدارى بىملالت در كار آيند . همچنان بيخهاى درختان كه مايهها را دادند . فصل زمستان در حق ايشان بر مثال شب است . مانند حواس قوت مىگيرند و زمين ماده حاصل مىكنند . بهر شاخهها و برگها و انواع غنچهها ، تا از تاب گرمى « 6 » بسيار طراوت و ترى ايشان به كلى نرود و خشك نگردد . همچنانكه طفل چون « 7 » از شير سير مىشود او را از پستان جدا كنند و بگذارند تا پستان بياسايد و مادر طعام خورد
هامش
( 1 ) - ى 44 س 17 ، اسرا
( 2 ) - مج « كه » افتاده
( 3 ) - مج : از زبان
( 4 ) - مج : شنيد
( 5 ) - مج : شود .
( 6 ) - مج : و گرمى
( 7 ) - مج : « چون » افتاده