همچنان كز تاب خور اندر جهان * قرب لعل افزون بود از زر كان
باز ياقوت و زمرد همچنين * مىشوند از تاب خور هريك ثمين
6669 بىعدد از باغ و راغ و از ثمر * هر يكى را قرب و قوت از تاب خور
همچنين در قرب خورشيد آفرين * قربها باشد به هر جانى گزين
نوعنوع اندر وصالش بىشمر * هر يكى را قرب حق داده نظر
6672 فرق هريك از زمين تا آسمان * جانهاى پاك در نورش روان
سوى قربش هر يكى اندر مزيد * در ترقى دمبهدم چون بايزيد
هست اين را سرها ليكن بدان * نيست دستورى كه گويم من از آن
6675 زانكه آن را اوليا محرم نىاند * گرچه چون ماهى از آن يم مىزىاند
جمله بىپرده به حق پيوستهاند * آنچه بود و هم بود دانستهاند
جمله از حق زنده همچون تن ز جان * هست ايشان را به حق هر روزشان
6678 با چنين عظم و بزرگى اوليا * با چنين « 1 » پيروزى و كار و كيا
اندرين رتبت از آن دورند دور * نيستشان از حال خود آنسو عبور
جمله غرق نور و دارند اين گمان * كين بود حد منتها شادند از آن
6681 ليك خاصانى كه « 2 » ايشان اقربند * جمله مطلوباند و معشوق رباند
انبيا و اوليا جويندشان * دايما حمد و ثنا گويندشان
سر يزدانند از آن پنهان شوند * از قدم خود اينچنين پنهان بدند
6684 دست بر بالاى دست است اى پسر * كى بود مر لعل را قدر گهر
نور مه خود كى بود چون نور خور * دست و پا را كى بود احوال سر
دست و پا را باشد از سر دار و گير * همچو مه كز خور بود دايم منير
6687 قرب جان با سر بود نوعى دگر * گرچه دارد دست و پا از وى اثر
دست و پا را گر ببرند اى جوان * چون بود سر كس نميرد هيچ از آن
پس بدان سر را تو اصل زندگى * با چنين سر كن خدا را بندگى
6690 ذكر مىكن در ركوع و در سجود * تا برى بخشش تو هر دم از ودود
دستگير جان عنايتهاى اوست * زان عنايت مىپذيرد مغز و پوست
جان مرده مىپذيرد زندگى * زندگىاى كش بود پايندگى
6693 گرچه جان زنده است ليكن پيش آن * زندگى سرمدى جاودان
هامش
( 1 ) - مج : چنان
( 2 ) - مج : ليك آن خاصان كه