تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
همچنان كز تاب خور اندر جهان * قرب لعل افزون بود از زر كان باز ياقوت و زمرد همچنين * مىشوند از تاب خور هريك ثمين 6669 بىعدد از باغ و راغ و از ثمر * هر يكى را قرب و قوت از تاب خور همچنين در قرب خورشيد آفرين * قرب‌ها باشد به هر جانى گزين نوع‌نوع اندر وصالش بىشمر * هر يكى را قرب حق داده نظر 6672 فرق هريك از زمين تا آسمان * جان‌هاى پاك در نورش روان سوى قربش هر يكى اندر مزيد * در ترقى دم‌به‌دم چون بايزيد هست اين را سرها ليكن بدان * نيست دستورى كه گويم من از آن 6675 زانكه آن را اوليا محرم نىاند * گرچه چون ماهى از آن يم مىزىاند جمله بىپرده به حق پيوسته‌اند * آنچه بود و هم بود دانسته‌اند جمله از حق زنده همچون تن ز جان * هست ايشان را به حق هر روزشان 6678 با چنين عظم و بزرگى اوليا * با چنين « 1 » پيروزى و كار و كيا اندرين رتبت از آن دورند دور * نيستشان از حال خود آن‌سو عبور جمله غرق نور و دارند اين گمان * كين بود حد منتها شادند از آن 6681 ليك خاصانى كه « 2 » ايشان اقربند * جمله مطلوب‌اند و معشوق رب‌اند انبيا و اوليا جويندشان * دايما حمد و ثنا گويندشان سر يزدانند از آن پنهان شوند * از قدم خود اين‌چنين پنهان بدند 6684 دست بر بالاى دست است اى پسر * كى بود مر لعل را قدر گهر نور مه خود كى بود چون نور خور * دست و پا را كى بود احوال سر دست و پا را باشد از سر دار و گير * همچو مه كز خور بود دايم منير 6687 قرب جان با سر بود نوعى دگر * گرچه دارد دست و پا از وى اثر دست و پا را گر ببرند اى جوان * چون بود سر كس نميرد هيچ از آن پس بدان سر را تو اصل زندگى * با چنين سر كن خدا را بندگى 6690 ذكر مىكن در ركوع و در سجود * تا برى بخشش تو هر دم از ودود دستگير جان عنايت‌هاى اوست * زان عنايت مىپذيرد مغز و پوست جان مرده مىپذيرد زندگى * زندگىاى كش بود پايندگى 6693 گرچه جان زنده است ليكن پيش آن * زندگى سرمدى جاودان
هامش
( 1 ) - مج : چنان ( 2 ) - مج : ليك آن خاصان كه
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 300 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو