تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
يك بود چون مس و يك چون نقد زر * يك بود چون سنگ لعل و يك گهر هرك را جانى بود حشرش بود * وانكه بىجان بود كى زنده شود 6636 مرده را زنده كند عيسى يقين * چون نباشد مرده در گور اى امين كى فسون خواند به نامرده مسيح * قبح كى آيد از آن جان مليح نيست حيوان را به روز حشر نشر * خلق چون انعام را هم نيست حشر 6639 اغلب خلقان چو حيوانند دان * نيست ايشان را درون جسم جان جانشان حيوانى است و نيست چيز * گرچه ماننده است با جان اى عزيز جان منكر حشر گردد نى ز لطف * تا كشد بهر جزا در نار عنف 6642 كى بخواهد جان منكر حشر را * چونكه منكر بود اينجا نشر را منكران حشر را حشرى مدان * جنس حيوانند ايشان در جهان جان ايشان هست از تركيب تن * نيست وحيى از شعاع ذو المنن 6645 روحشان ريحى « 1 » است نى وحيى بدان * از بخار خون « 2 » بود آن نوع جان چون چراغى كان شود روشن ز زيت * در شب مظلم بود آن نورِ بيت چون نمايد روى خورشيد جهان * مىنمايد آن چراغ مردمان 6648 زانكه نورش قلب و بس معلول بود « 3 » * زين سبب او پيش خود معزول بود « 4 » پيش نور خور نماندش اعتبار * بود و نابودش يك آمد در نهار نور بررسته است تاب آفتاب * كى چراغى را بود آن نوع تاب 6651 ليك بربسته است نور آن چراغ * كى بود نور ورا چون خور بلاغ خود بلاغ از مصطفى آيد بدان * لاغ باشد هرچه بينى غير آن گفت احمد گفت حق باشد يقين * گفت احمد را ز جان و دل گزين 6654 چون روى برگفت او اندر رهى * ور كنى تو ترك گفتش در چهى گفت او از چه ترا بالا برد * سوى باغ جنةالماوى برد گفت او را گير و با آن كار كن * روى سوى خالق جبار كن 6657 گر برين باشى نگردى هيچ ازين * دان كه بردى جان و رستى از كمين از كمينگاهى كه هلك جمله اوست * مىنمايد دوست ليكن بد عدوست خوبى دنيا فريبنده است هاى * گر ترا بخت است سوى او مَه آى
هامش
( 1 ) - مج : ريح ( 2 ) - مج : خوان ( 3 ) - مج : بد ( 4 ) - مج : شد