يك بود چون مس و يك چون نقد زر * يك بود چون سنگ لعل و يك گهر
هرك را جانى بود حشرش بود * وانكه بىجان بود كى زنده شود
6636 مرده را زنده كند عيسى يقين * چون نباشد مرده در گور اى امين
كى فسون خواند به نامرده مسيح * قبح كى آيد از آن جان مليح
نيست حيوان را به روز حشر نشر * خلق چون انعام را هم نيست حشر
6639 اغلب خلقان چو حيوانند دان * نيست ايشان را درون جسم جان
جانشان حيوانى است و نيست چيز * گرچه ماننده است با جان اى عزيز
جان منكر حشر گردد نى ز لطف * تا كشد بهر جزا در نار عنف
6642 كى بخواهد جان منكر حشر را * چونكه منكر بود اينجا نشر را
منكران حشر را حشرى مدان * جنس حيوانند ايشان در جهان
جان ايشان هست از تركيب تن * نيست وحيى از شعاع ذو المنن
6645 روحشان ريحى « 1 » است نى وحيى بدان * از بخار خون « 2 » بود آن نوع جان
چون چراغى كان شود روشن ز زيت * در شب مظلم بود آن نورِ بيت
چون نمايد روى خورشيد جهان * مىنمايد آن چراغ مردمان
6648 زانكه نورش قلب و بس معلول بود « 3 » * زين سبب او پيش خود معزول بود « 4 »
پيش نور خور نماندش اعتبار * بود و نابودش يك آمد در نهار
نور بررسته است تاب آفتاب * كى چراغى را بود آن نوع تاب
6651 ليك بربسته است نور آن چراغ * كى بود نور ورا چون خور بلاغ
خود بلاغ از مصطفى آيد بدان * لاغ باشد هرچه بينى غير آن
گفت احمد گفت حق باشد يقين * گفت احمد را ز جان و دل گزين
6654 چون روى برگفت او اندر رهى * ور كنى تو ترك گفتش در چهى
گفت او از چه ترا بالا برد * سوى باغ جنةالماوى برد
گفت او را گير و با آن كار كن * روى سوى خالق جبار كن
6657 گر برين باشى نگردى هيچ ازين * دان كه بردى جان و رستى از كمين
از كمينگاهى كه هلك جمله اوست * مىنمايد دوست ليكن بد عدوست
خوبى دنيا فريبنده است هاى * گر ترا بخت است سوى او مَه آى
هامش
( 1 ) - مج : ريح
( 2 ) - مج : خوان
( 3 ) - مج : بد
( 4 ) - مج : شد