اندر آن بازار كارت زر شود * سوى بىسويى ترا صد بر « 1 » شود
سرد گردد پيش تو كار كهان * گرم گردى در طريق آن مهان
6609 با ملك گردى قرين در ورد و ذكر * در ثواب و اجر كوشى تو به فكر
ذكر و فكرت بهر حق باشد مدام * نبودت خود غير آن وصلت مرام
بهر عقبى ترك اين دنيا كنى * مهر دنيا را تمام از دل كنى
6612 گفتوگوى تو از آن عالم بود * چون چنين شد كار تو نيكو شود
رنج و خوف تو شود مبدل به امن * باشى اندر فوق و در اسفل به امن
حافظت گردد خدا در تحت و فوق * مست باشى دايم از مىهاى شوق
6615 اين و صد چندين ز تو جوشد مدام * هم تو ساقى هم تو جام و هم مدام
جمله تو باشى نهان و هم عيان * غير تو چيزى نباشد نيك دان
زبده عالم وجود تو بود * كار جمله بىشكى از تو شود
6618 شرح اين را گر كنم گردد دراز * پس بگردم سوى آن گفتار باز
زانكه هر خلقى كزين عالم بزاد * در دل هريك خدا « 2 » چيزى نهاد
پس بود هر جان يقين ز اصلى دگر * سوى اصل خود كند آخر مقر
6621 زان طرف كه آمدند آنجا روند * هر گروهى سوى اصل خود شوند
گر به ظاهر هستشان شكل بشر * جمله يك جنساند در نقش و صور
ليك در معنى مبين يكسانشان * گر نظر دارى نگر در جانشان
6624 جان وحيى را ز ريحى باز دان * گر تو هستى اندرين ره راز دان
جان وحيى در جسوم اولياست * جان ريحى در جسوم اشقياست
جان ريحى جان حيوانى بود * اينچنين روحى يقين فانى شود
6627 جان وحيى كاندرون مؤمن است * كى بميرد چونكه حق را موقن است
مؤمنون لا يموتون بشنو اين * جانشان باقى بود از نور دين
نقل از دنيا سوى عقبى كنند * مهر دنيا را ز جان و دل كنند
6630 جان مؤمن بىشكى باقى بود * كى چو جان منكران فانى شود
رفته باشد زين « 3 » سرا در آن سرا * با مراد و شادمان سوى خدا
در نظر اين خلق را يكسان مبين * گرچه جسم جمله هست از آب و طين
6633 دان كه هر يك را جدا جانى بود * يك گدا و يك چو سلطانى بود
هامش
( 1 ) - مج ، پر
( 2 ) - مج : جدا
( 3 ) - مج : زان