تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
گر با همه‌اى چو بىويى بىهمه‌اى * ور بىهمه‌اى چو با ويى با همه‌اى
اگر كسى همه علم‌ها و پيشه‌ها را دانست چون حق را ندانست « 1 » كور است و نادان . و اگر بىعلم‌ها و پيشه‌هاى جهان حق را ديد و دانست همه دان اوست ، زيرا كه غير حق نخواهد ماندن . پس آن كس كه حق را ندانست و نديد او را هيچ دان ، و آن كس كه حق را ديد و دانست دانش و ديد او مخلّد خواهد بودن . نه مصطفى - صلى الله عليه و سلم « 2 » - امى بود ، پيش كسى علم و ادب و خط نياموخت ، معلم او خدا بود كه :
الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ
« 3 » ، پس كار او دارد كه خدا را يافت و خدا را گرفت و پيوسته به رضاى حق تعالى كار كرد اين‌چنين ذاتى ابد الابد به خدا قايم بود و دولت او بىزوال باشد .
مصطفى فرمود زِدنى حيرةً * كَى انال « 4 » من لقاك رحمةً دايما مىخواست حيرت را ز جان * زانكه حيرت عين قرب است اى جوان 6537 هركه حيران تو بود اقرب‌تر است * هركه حيران نيست بيرون در است ليك هر حيرت ندارد اعتبار * حيرت دانا همىآيد به كار اغلب از جهل‌اند حيران در جهان * خيره و مدهوش چون ديوانگان 6540 آن كسى كز قرب شد حيران حق * زو برند ارواح هر دم نو سبق بعد حيرت گويد از حكمت سخن * بىعدد اسرار از علم لدن نى كه قرآن بعد حيرت گفته شد * درهاى حكمت از وى سفته شد 6543 تا كه شد رهبر خلايق را به حق * تا گرفتند از بيان آن سبق اين‌چنين حيرت سراسر آگهى است * گر به ظاهر بىخودى و موله‌اى است اوليا را باشد اين حيرت بدان * بعد حيرت مر ترا بخشند جان 6546 علم و حكمت‌ها برى از گفتشان * چونكه گردى با ارادت جفتشان علمشان رهبر شود جان ترا * زنده مانى همچو ايشان دايما از چه هستى بر آيى بر فلك * قوت جانت ذكر گردد چون ملك 6549 زين تن همچون كه دوزخ بگذرى * در وصال جنت حق برخورى اين‌چنين حيران و واله جوى تو * كو بود حيران وصل حسن هو غير او حيران جل‌اند از « 5 » عمى * حيرت آن قوم هيچ است و هبا 6552 نيست بايد گشت از هستى خود * زانكه هستى در ميان پرده است و سد چون نمانى آنگهى مانى ابد * هستى اى از نيستى بخشد احد
هامش
( 1 ) - مج : ندانست و نديد ( 2 ) - مج : عليه السلام ( 3 ) - ى 1 - 2 س 55 ، الرحمن ( 4 ) - مج : ازال ( 5 ) - مج : اى