6498 مردمان خندند بر گفتار او * بر عبارتهاى بىهنجار او
شخص را چون حال نبود گفت او * خنده و لاغ است دايم جفت او
گفت بىكردار را نبود اثر * همچو شاخ خار باشد بىثمر
6501 مرد حق را لاف چه حاجت بود * كار او بىلاف از حق مىشود
هست در سيماى او پيدا سرش * زانكه حق بخشيد از طاعت برش
گفت او نور است از آن روشن شوى * تازه و خوشبوى چون گلشن شوى
6504 زندگىاى بخشدت كان زندگى * باشد اندر دو جهان پايندگى
زندگىاى كش نباشد مرگ پيش * نوش نوشى دايما بىزخم نيش
صد چنين بخشش ز مردانت رسد * و آنچه مىنايد به فهم آنت رسد
6507 پس خنك جانى كه ايشان را گزيد * مهر خود از جمله خلقان بريد
رو بديشان كرد و باقى را گذاشت * در ظلام شب نمودش نور چاشت
مس جانت گشت زر ز اكسير جان * نقص او كامل شد از تدبيرشان
6510 لايق صدقش برد ز ايشان عطا * تا شود آخر ز سلك اوليا
مجتهد باشد به جستن روز و شب * از كنوز بىكران جود رب
چون طلب از جان كند بىشك برد * او از آن نعمت در آخر برخورد
6513 شد گواه طالبان صوم [ و ] نماز * دايما با ذكر يزدان از نياز
ور نباشد اينچنين لافى است او * مفلس و عارى و هم حافى « 1 » است او
هركسى زان خوان برد نوعى طعام * با لئيمان كى رسد قوت كرام
6516 جامهاى مير كى يابد فقير * در بود در بحر نى اندر غدير
نى ز خوان و قوت دوران هر بشر * يك شود مايل به خير و يك به شر
يك بود دلشاد و يك محبوس غم * يك بود اندر شفا يك در الم
6519 يك شود سلطان و يك دربان درو * يك برد عسر و يكى خسران درو
هر يكى را اندرو كارى جدا * از كه و مه از غنى و از گدا
همچنين اندر جهان لامكان * كندرو باشد روان دايم روان
6522 مىبرد هر جان ز حق نوعى عطا * لايق اعمال خود اى بو الوفا
بىصور باشند آنجا در لقا * از چنان حبس و بقا در ارتقا « 2 »
هركسى برده نصيبى زين كلام * كس نداند فهم كرد اين را تمام
هامش
( 1 ) - مج : جافى
( 2 ) - اين بيت در مج نيست