تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
6498 مردمان خندند بر گفتار او * بر عبارت‌هاى بىهنجار او شخص را چون حال نبود گفت او * خنده و لاغ است دايم جفت او گفت بىكردار را نبود اثر * همچو شاخ خار باشد بىثمر 6501 مرد حق را لاف چه حاجت بود * كار او بىلاف از حق مىشود هست در سيماى او پيدا سرش * زانكه حق بخشيد از طاعت برش گفت او نور است از آن روشن شوى * تازه و خوش‌بوى چون گلشن شوى 6504 زندگىاى بخشدت كان زندگى * باشد اندر دو جهان پايندگى زندگىاى كش نباشد مرگ پيش * نوش نوشى دايما بىزخم نيش صد چنين بخشش ز مردانت رسد * و آنچه مىنايد به فهم آنت رسد 6507 پس خنك جانى كه ايشان را گزيد * مهر خود از جمله خلقان بريد رو بديشان كرد و باقى را گذاشت * در ظلام شب نمودش نور چاشت مس جانت گشت زر ز اكسير جان * نقص او كامل شد از تدبيرشان 6510 لايق صدقش برد ز ايشان عطا * تا شود آخر ز سلك اوليا مجتهد باشد به جستن روز و شب * از كنوز بىكران جود رب چون طلب از جان كند بىشك برد * او از آن نعمت در آخر برخورد 6513 شد گواه طالبان صوم [ و ] نماز * دايما با ذكر يزدان از نياز ور نباشد اين‌چنين لافى است او * مفلس و عارى و هم حافى « 1 » است او هركسى زان خوان برد نوعى طعام * با لئيمان كى رسد قوت كرام 6516 جام‌هاى مير كى يابد فقير * در بود در بحر نى اندر غدير نى ز خوان و قوت دوران هر بشر * يك شود مايل به خير و يك به شر يك بود دلشاد و يك محبوس غم * يك بود اندر شفا يك در الم 6519 يك شود سلطان و يك دربان درو * يك برد عسر و يكى خسران درو هر يكى را اندرو كارى جدا * از كه و مه از غنى و از گدا همچنين اندر جهان لامكان * كندرو باشد روان دايم روان 6522 مىبرد هر جان ز حق نوعى عطا * لايق اعمال خود اى بو الوفا بىصور باشند آنجا در لقا * از چنان حبس و بقا در ارتقا « 2 » هركسى برده نصيبى زين كلام * كس نداند فهم كرد اين را تمام
هامش
( 1 ) - مج : جافى ( 2 ) - اين بيت در مج نيست
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 292 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو