پس ورا افزون بود اجر از ملك * گر به صورت ره ندارد بر فلك
6441 مصطفى گفت آنچه من بر آسمان * ديدم آن را ديد يونس در جهان
عين آن را ديد او در بطن حوت * داشت همچون من در آن مظهر قنوت
آنچه عيسى را شد آن بر آسمان * يونس اندر بطن ماهى يافت آن
6444 گر نهى زر را به بالا يا به پست * هر دو را يك دان اگر عقليت هست
ور بود نقره به بالا زر به زير * زر « 1 » بود بالا يقين دان اى دلير
ذات چيزى چون بود خوب و گزين * گر نهى بر آسمان يا بر زمين
6447 آن همان باشد گذر از تحت و فوق * تا فزايد در تو يزدان عشق و شوق
زير و بالا صورت آمد اى پسر * چشم جان بگشا و در معنى نگر
تا ببينى بىجهاتش « 2 » همچو ما * برتر از هستى اين ارض و سما
6450 در جهان تابان چون اندر جسم جان * هم بود پيدا و هم باشد نهان
ظاهر و باطن وى است و غير نيست * هر نظر را اندرين سر سير نيست
رنجها بايد كشيدن تا ترا * گرددت حاصل چنين ذوق و صفا
6453 بايدت فانى شدن از خويشتن * پاك گشتن از حجاب ما و من
جان مطلق گشتن اندر اجتهاد * تا شوى آخر ز سلك آن عباد
زانكه تو چون بندگى از جان كنى * جان شوى كلى اگرچه در تنى
6456 عمر خود را صرف در طاعات كن * بهر عقبى ترك اين راحات كن
تا برى زين رنج گنج آن سرى * چون شوى از راحت دنيا برى
راحت دنيا نماند عاقبت * پس طلب كن راحتى در آخرت
6459 كين نماند و آن بماند جاودان * اى خنك جانى كه شد جوياى آن
ماند اندر راحت « 3 » عقبى ابد * بىتن و بىجان بود زنده احد
باشد او قايم به حق در دو جهان * شاد و خندان بىزمين و آسمان
6462 نظم ما را منگريد « 4 » از روى قال * بگذريد از قال سوى بحر حال
[ از اوليا كسى بو برد كه نور اوليا درو باشد ]
در بيان آنكه از اوليا كسى بو برد كه از نور اوليا درو جزوى باشد ، به صورت ظاهرشان ننگرد و به لفظ و « 5 » عبارتشان نظر كند . « 6 » زيرا اوليا از ابتدا كه درين عالم « 7 » موجود شدند دايم در طلب حق بودند ، به
هامش
( 1 ) - اساس : زو
( 2 ) - مج : جهانش
( 3 ) - مج : راحتى
( 4 ) - مج : ننگريد
( 5 ) - مج : « و » ندارد
( 6 ) - مج : نكند
( 7 ) - مج : جهان