تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
عبارت ظاهر نپرداختند . كلى دربند آن وصل و ديدار بودند . ليكن خلق ديگر را چون آن هوس در سر نبود ، جهت جاه دنيا ، به عبارت ظاهر و به فضل و علم عمر را صرف كردند . اگرچه سخن اوليا را به عبارت خوب و آراسته گويند چون از آن حالت بيگانه‌اند ، و از آنجا كه خبر مىدهند نديده‌اند و مقلدند ، مرد زنده‌دل بدان ظاهر ننگرد و التفات نكند . بل به حال و سرشان نظر كند . مثلا كسى دهان پرسير كرده باشد و نام مشك و عنبر برد ، بىگمان به مشام‌ها بوى سير رسد . و بر عكس كسى را كه دهان پرمشك و عنبر باشد چندانكه « 8 » ياد سير و پياز كند به مشام‌ها بوى عنبر رسد . مرد حق به هر پهلو كه گردد از آن گردش « 9 » به خلق زندگى و رحمت رسد . نى منصور انا الحق گفت . سوى او از خلق رحمت و آفرين مىرود . و همان « 10 » لفظ را چندين سال فرعون گفت ، ليكن تا دور قيامت سوى او لعنت روان است . پس يقين شد كه نظر بر گفت نيست بر گوينده است . همچنين اگر پادشاهى امر كند كه درين صحرا مسجدى بسازند « 11 » . اگرچه آن لفظ را پادشاه به عبارت عاميانه گويد تمامت امرا و علما آن را از وى چون وحى بپذيرند و « 12 » به عمارت آن مشغول شوند . و بر عكس اگر گدايى همان امر كند به عبارت فصيح فاضلانه و چندين حكمت در ساختن آن مسجد تقرير كند . همه خلق بر گفتارش « 13 » بخندند و تسخر كنند و هيچ آن را وزنى ننهند . پس گفت ولى چون گفتن آن پادشاه است نافذ ، هرچه گويد و هرچه خواهد آن شود زيرا فعل و قول او همه از حق است ، و از آن خلق ديگر از نفس و هوا . امثال و نظاير اين بىحد است . عاقلان را اشارتى بس باشد اين خود از اشارت گذشت . و الله اعلم .
قال محجوبان چه كر با فر بود * چون ندارد حال آن ابتر بود صرف كرده عمر را در قال و قيل * نيستشان حظى « 14 » ز خلاق جليل 6465 گر كسى را مشك باشد در دهان * سير گويد بوى مشك آيد از آن ور بود اندر دهان بر عكس سير * بوى سير آيد اگر گويد عبير گر به ظاهر نيست قال ما فصيح * هست حال ما در آن حضرت مليح 6468 چون مشامى باشد اندر مردمان * بو برند از حال صاحب دل عيان مرد نفسانى چو گويد از خدا * بوى نفس آيد ز گفتش خلق را ور سخن گويد ز دنيا آگهى * زان سخن يابند در عقبى رهى 6471 زانكه از ديد است اين گفتار ما * جان همىبخشد به خلق اسرار ما گمرهان را ره نمايد اين ندا * سوى آن حضرت كه هست آن منتها
هامش
( 8 ) - مج : چندانكه او ( 9 ) - مج : گردش او ( 10 ) - مج : و مجالس وعظ ( 11 ) - مج : بسازيد ( 12 ) - مج : « و » ندارد ( 13 ) - مج : گفتار او ( 14 ) - مج : حالى