اى خنك جانى كه با او شد قرين * خوش رود از فرش بر عرش برين
6414 گر بود ديوى ازو گردد ملك * چون ملك باشد هميشه بر فلك
گر به صورت در زمين باشد مقيم * ليك در معنى بود حق را نديم
مرد حق را كرد يزدان واسطه * تا شود جان را ازو آن رابطه
6417 كآشنا گردد بيابد ره به حق * گيرد از نورش عيان نونو سبق
تا بياموزد ازو آن پيشه را * كاندر آنجا نيست ره انديشه را
بىدماغ و فكر رويد زو سخن * محض جانى از علوم من لدن
6420 زو رسد ديدار هر بيدار را * زو بداند طالب آن « 1 » اسرار را
اينچنين شه را بجو اندر جهان * تا رسى از وى به ملك جاودان
ظلمت از وى نور گردد سر به سر * مس شود بىشك از آن اكسير زر
6423 جان شود مبدل از آن حالى كه بود * كيميا را بر مس است اين نوع جود
جود مردان بىحد است و بىكران * كمترين است اين چه گفتم در بيان
خاك مردان را درون ديده كش * تا شوى بينا و گردى خوب و كش
6426 شاه مردان جان جان سلطان ماست * كو حيات جان و تن و ارض و سماست
مقصدم از ارض خلق زندهاند * كان شهنشه را مطيع و بندهاند وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ بخوان اندر كلام * اهل قريه بودش از قريه مرام
6429 مقصدم هم از سما اهل سماست * كه ملايك را در آنجا باش و جاست
قوت ايشان ذكر و قوت خلق نان * لاجرم هستند نور محض و جان
ليك خلقان چون كنند اينجا جهاد * دور گردند از فجور و از فساد
6432 طاعت ايشان را شود قوت و غذا * گرچه نبود جاى ايشان بر سما
با ملايك جنس باشند آن نفر * بلكه باشند از ملايك خاصتر
قرب ايشان از ملك باشد فزون * بل ملايك را امام و رهنمون
6435 زانكه خلقان را موانع بىحد است * ذكر آن يكيك نگويم بىعد است
با وجود اين موانع بندگى * باشد از ميل عظيم و زندگى
نيست هرگز مانعى « 2 » املاك را * هست طاعت طبع و خوشان دايما
6438 اينچنين كس را فزون باشد مقام * زانكه نفس سركشش را كرد رام
پهلوانى كرد و از دشمن رهيد * و آن ره دشوار را آسان بريد
هامش
( 1 ) - مج : اين
( 2 ) - مج : نيست مانع هرگز آن