دايما مىجوى اندر خاص و عام * تا كه در چه صورت آيد آن همام
چون شب قدر است پنهان ماه و سال * جوى در شبهاش بىخواب و ملال
6327 بوكه يا بى ناگهان آن قدر را * بىحجاب « 1 » ابر بينى بدر را
همچنانك آن شخص جويا خضر را * جد همىجستى به صدق از جابهجا
شد سقا و مىكشيد او مشكها * زين هوس مىريخت بر رخ اشكها
6330 هركسى را كوزه مىدادى به دست * رسم سقايان روان آن حقپرست
هركسى را گفته گير اى خضر وقت * از سر صدق و ولا بىكين و مقت « 2 »
كاى خضر بستان بخور اين آب را * شاد كن از خوردنش احباب را
6333 همچنين مىگفت هركس را خضر * با جوان و پير فاش او نى به سر
سالها مىكرد او اين كار را * بوك يابد ناگهان دلدار را
اتفاقاً با يكى داد آب را * كاى خضر بستان ز دست اين سقا
6336 خضر گفتش چون بدانستى مرا * آنچنانكه يار و خويش و آشنا
گفت چندى سال من اين نام را * ورد كردم تا بيابم كام را
شكر حق را كه كنونت يافتم * رو ز غير عشق تو برتافتم
6339 از چنين جستن رسيدم با مراد * جان و غم رست از تن و دل گشت شاد
همچنان مىجوى تو اندر جهان * آن خضر را در كهان و در مهان
بوك يا بى ناگهان آن شاه را * آن عزيز درگه الله را
6342 گر « 3 » سعادت باشدت يا بى ورا * تا رهد جانت ز غم در دو سرا
چون رسى در وى برى برها ازو * بر تو گردد باز آن درها ازو
گر گدا باشى ازو سلطان شوى * ور تن محضى سراسر جان شوى
6345 چون شوى مقبول آن مرد گزين * دان كه رفتى بر سر چرخ برين
زو رسى با كام دل بىپا و كام * بىجهاد از وى شود نفس تو رام
كار تو گردد تمام از داد او * دايما بىپرده بينى روى هو
6348 هركسى را قدر كوشش مىرسد * قوت كسبى از براى اين جسد
نى درين عالم همىبينى عيان * كار و كسب جمله چون است و چهسان
بر تفاوت مىبرند از روزگار * يك قوى بسيار و يك اندك ز كار
6351 ليك آن كس كو شود با شه قرين * كسب او باشد وراى آن و اين
هامش
( 1 ) - مج : حجابى
( 2 ) - مقت : دشمنى
( 3 ) - مج : آن