6279 حظّ از آن رخسار بينايى برد * چاشنى از علم دانايى برد
طفل يكساله چه داند قدر علم * پيش او بهتر بود از علم خلم « 1 »
خلم را ليسد ز بينى بىحذر * نبود او را هيچ نفرت از قذر « 2 »
6282 اهل دنيا را چنين دان در جهان * از بد و نيك از كهان و از مهان
ليك آن كس « 3 » كو ز حق دارد بصر * جز خدايش مىنيايد در نظر
پيش او بركار يزدان است و بس * نيست در كارش « 4 » شريكى هيچكس
6285 نزد آن قدرت همه چون آلتند * گرچه اندر قال و اندر حالتند
روى صانع بين ز صنعش دمبهدم * در بد و در نيك و در شادى و غم
آشنا مىشو درين بينش مدام * تا شوى سرمست و باقى زان مدام
6288 در ترقى باش ازين ديدار تو * تا شوى آخر از آن احرار تو
جز خدا را حصن جان خود مساز * تا شود مكشوف و پيدا بر تو راز
رو توجه سوى وجه الله كن * تا شوى ينبوع « 5 » علم من لدن
6291 پيش آنها كاندرين ره سالكاند * غير وجه الله فنا و هالكاند
زين هلاكت بگذر و پرهيز كن * نو شو از مالك گذر كن از كهن
مىگذر هر لحظه از هستى خويش * تا شوى از نيستى در قرب بيش
6294 عاشقان را جوى تا عاشق شوى « 6 » * بر فلك همچون ملك بىپر روى
چون پرد با پر عشق اين مرغ جان * بگذرد از عرش و فرش اندر زمان
هر كجا خواهى برد آن پر ترا * در جهان جان كند سرور ترا
6297 صد هزارانساله ره را هر دمى * پرزنان پرى به شادى بىغمى
چون سوار عشق گردى « 7 » اى پسر * شادمان باش و از آن پس غم مخور
اى خنك جانى كه عشقش شد شعار * بخت و اقبالش بود دايم دثار
6300 گرددش مقصود حاصل بىعنا * همچو عيسى جاى او باشد سما
نى سمايى كه بود مايهاش دخان * بل سمايى كان بود پاك از مكان
باشد آن بىچون و پاك از نقش و جا * ساده و بىرنگ چون باد صبا
6303 چون بهاران ساده و بخشد نقوش * صد هزاران گون به اشجار و غروش « 8 »
هامش
( 1 ) - خلم : خلط بينى
( 2 ) - اساس : فذر ، قذر - چرك و پليدى
( 3 ) - مج : كو
( 4 ) - مج : نيست كارش
( 5 ) - ينبوع : چشمه ،
( 6 ) - مج : از خدا مىخواه تا عاشق شوى
( 7 ) - مج : گشتى
( 8 ) - مج : عروس . آيا غروش در نسخه اساس به معنى « خروش » است ؟ در لغتنامه هيچ معنى مناسبى نيافتم .