آن بهار از نقشها صافى و پاك * از سمك لطفش گرفته تا سماك
همچنين اندر جهان زان جان جان * زندگى برده هزاران انس و جان
6306 جمله را از وى حيات و خرمى * يك در افزونى ازو يك در كمى
قدرت يزدان منزه از صور * زو صور بين زاده هر سو بىشمر
اين زمين و آسمان پر از نقوش * از عدم صفها زده همچون جيوش
6309 بىعدد از وى صور اندر جهان * در بر و بحر و زمين و آسمان
نقشهاى بىشمر در تحت و فوق * هر يكى را نوع ديگر لطف و ذوق
صنعهاى حق نيايد در شمر * كى شود حاوى بر آن عقل بشر
6312 آن كميت را نداند جز خدا * عاجزند از فهم آن اين عقلها
عقل جزوى كى رسد در فهم آن * چون ندارد قدرت يزدان كران
عقل كلى هست حيران اندرو * مانده چون دربان هميشه بر در او
6315 از حقاند اين نقشها و حق از آن * دايما باشد منزه بىگمان
قدرتش هر دم ز بىجا مىرسد * دمبهدم در پست و بالا مىرسد
هست بىچون گرچه چون زو شد پديد * اى خنك جانى كه بىچون را بديد
6318 از جهان چون گذشت و شد روان * سوى ملك لامكان همچو روان
وجه حق را ديد بىچون چون نبى * گشت بالغ گرچه بود اول صبى
ديد او آن را كه چشم كس نديد * هم شنيد آن را كه دور است از شنيد
6321 خاك پاى آنچنان كس توتياست * گر به صد جانش خرى ارزان بهاست
[ ولى اى باشد در دنيا توانگر و باز ولى اى درويش ]
در بيان آنكه ولىاى باشد در دنيا توانگر ، و باز ولىاى باشد از روى صورت درويش ، ليكن ولايت عشق است كه بنده را با خداست . چندين « 1 » پيغامبران پادشاه بودهاند چو سليمان و داود و مصطفى - عليهم السلام و چندان پيغامبران ديگر بودهاند درويش و فقير . زيرا نبوت و ولايت تعلق به توانگرى و درويشى ندارد . نبوت و ولايت خداشناسى است و با خدا مشغولى ؛ مال و ملك مانع عشق و ولايت نيست .
آنچنان كس را بجو اندر جهان * در ميان كهتران و مهتران
زانكه او مخصوص نبود در تنى * آيد اندر نقش هر مرد و زنى
6324 گه نمايد خويش را شكل فقير * گه نمايد در شه و مير و وزير
هامش
( 1 ) - مج : همچنين