خود نهاى خالى ز دستش يك زمان * گاه از وى خايفى گه در امان
از خرى گويى نمىبينم ورا * اى ازو گردان چو سنگ آسيا
6255 جملگى خود اوست ديده باز كن * در فضاى نور او پرواز كن
غير او منگر اگر دارى بصر * بين ورا در هرچه اندازى نظر
حق « 1 » ز هر صنعى نمايد خويش را * نور بخشد چشم نيكانديش را
6258 ديدهاى كز صنع صانع را بديد * روى خافض « 2 » را و رافع « 3 » را بديد
دست قدرت را چو ديد او بىحجاب * كآنچه آمد از خدا باشد صواب
جمله بر جاى خود آمد هرچه كرد * از غم و شادى و از درمان و درد
6261 ديده « 4 » از كردار روى كردگار * گشت از آن ديدار او را كاروبار
چونكه گشت از ديد صنع اندر مزيد * مىنبيند غير حق چون بايزيد
هركس از كردار پيدا مىشود * بد به پست و نيك بالا مىرود
6264 يك شود از فعل بد مخذول و رد * يك ز نيكى خوب و مقبول احد
علت ديدار چون كردار شد * يك عزيز از كرد و ديگر خوار شد
هر دو از كردار خود ظاهر شدند * گرچه بىفعلى نهان چون سر بدند
6267 پس خدايى كاين همه كردار ازوست * چرخ اخضر روز و شب دوار ازوست
جمله كرد اوست تنها بىشريك * هم نهان و هم هويدا بىشريك
نيست كس را مدخلى در كار او * هيچ نوعى در سفول و بر علو
6270 بر تو چون مانده است پوشيده عجب * چون همه كردارها آمد ز رب
چون سبو پرى از آن بحر عذاب * بىخبر همچون سبو از لطف آب
چون سبو و خم « 5 » آمد ذات تو * بىخبر از آب و خود آب اندرو
6273 نور خور در خانه و ديوار و در * خانه و ديوار و در زان بىخبر
خلق نادان را چنين مىدان يقين * همچو حيوانند گردان بر زمين
غير خواب و خور ندانند از خرى * نيستشان حظى ز علم آن سرى
6276 جملگى خود اوست كوران بىخبر * حاضر و پيداست ليكن كو بصر
پيش كورى گر « 6 » نشيند خوبرو * بىحجابى خوش به يك جا دو به دو
كور را حظى نباشد زان جمال * يك بود پيشش فراق و هم وصال
هامش
( 1 ) - مج : چون
( 2 ) - خافض : خواركننده
( 3 ) - رافع : بالابرنده
( 4 ) - مج : ديد
( 5 ) - مج : خنب
( 6 ) - اساس : كو