هر دمى حالى « 1 » نو از من اى فتى * مىرسد اندر تو بگشا چشم را
پس به خويش آ و ببين در خود مرا * نيستم يك لحظهاى از تو جدا
6228 با تو من چه مىكنم آن را ببين * دمبهدم پيدا و پنهان در كمين
پس مرا بشناس از آن بگذر ز غير * تا شود حاصل ترا زين ديد سير
تا مرا در خود ببينى بىحجاب * چون چنين بينى گشايم بر تو باب
6231 تا برون آيى ازين زندان جسم * تا مسمى را ببينى بى ز اسم
چون رسى اندر مسمى بعد از آن * آن مسمى را به هر اسمى بخوان
اسم آن باشد كه تو بر وى نهى * زانكه از ديدار بخششها دهى
6234 اسم كان را تو نهى رهبر شود * رهرو از اسماى تو خوشتر رود
زانكه آن اسم نو از ديدار خاست * سوى ديدار اسم خوبت رهنماست
ملك خود را هرچه خواهى نام نه * در زمين خود به هر سو گام نه
6237 اسم چون جام است و باده آن توست * آن توست اين اسمها مىدان درست
دور دور توست و گفتار آن توست * چون توى خورشيد انوار آن توست
هرچه گويى رهبر آن باشد يقين * گر بگويى تو ز كفر و گر ز دين « 2 »
6240 هر دو را باشد اثر يكسان بدان * بر مثال آنكه در ره كاروان
منتظر باشند آبادانىاى * تا رهند از غول و از ويرانىاى
ناگهان بانگى رسد از يك طرف * نيك و بد يكسان « 3 » نمايد در شرف
6243 مدح و ذم يكسان نمايد جمله را * زانكه هر دو شد خفير و رهنما
زان دو بانگ مختلف ايمن شدند * شادمان در ايمنى ساكن شدند
بانگ و اصل چون ز قصر منزل است * آنچنان بانگى به دلها نازل است
6246 از ثنا و از سخط آنسو روى * سوى آن آواز دو اسپه دوى
ور رسد بيرون ز منزل آن ندا * باشد آن حمد و ثنا سهو خطا
رفتنت از ره سوى آواز او * سخت بد دان گرچه بنمايد نكو
6249 هرچه بينا گويد آن را ورد ساز * تا در بسته شود بىقفل باز
جانب امنت برد گفتار او * گر بدى اغيار گردى يار او
كار او دارد مرو هر سوى تو * او نمايد عاقبت بىپرده رو
6252 پيش آن چوگان قدرت همچو گوى * خوش همى دو غلط غلطان سو به سوى
هامش
( 1 ) - مج : جان
( 2 ) - مج : كين
( 3 ) - مج : يكشان