تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
مصطفى زين گفت زدنى حيرةً * تا شوم آزاد از عقل و بدن زانك حيرت قربت و رويت بود * هركه را حيرت فزون اقرب شود 6201 كس نيارد كرد آن جان را شكار « 1 » * رو شكارش شود كه گردد آشمار آن جمالى كز عزيزى شد نهان * بىحجابى بينيش پيدا عيان شو فنا از خود كه تا مانى ابد * ور بمانى در خودى خوارى و رد 6204 عشق را افزا و بگذر از خرد * تا ترا معشوق بىهمتا خرد بىسبو در بحر عشقش شو روان * تا بمانى در جوارش جاودان نيستى بگزين و هستى را گذار * خويشتن را در فنا شادان سپار 6207 چون نمانى آنگهى مانى بدان * گر بقا خواهى درين هستى ممان هركه مرد اينجا يقين زنده شود * در جوار قرب پاينده شود زندگى در مردگى آمد يقين * گر ترا چشمى است بگشا و ببين 6210 زنده‌اى از موت و زين سر بىخبر * نى ز خاكى مردى و گشتى بشر تا نمرد از حال خود دانهء كثيف * كى شد آن دانه چنين نان لطيف تا نشد هم نان درون تن فنا * كى شد آن نان عقل و جان باصفا 6213 تا نمرد اندر تو جهل پرظلام * سر كجا زد از تو اين علم و كلام دم‌به‌دم از نَقل نُقلى مىخورى * دم‌به‌دم از مرگ جانى مىبرى پس به خويش آ و دو ديده باز كن * با ملك رو بر فلك پرواز كن 6216 بين كه تو چونى و در چه حالتى * زين مشو غافل كه خود را آفتى ترك غفلت گوى واقف شو ز خود * تا شوى نيك و نماند در تو بد هركه خود دانست فرمود اين على * او خدا دانست و رست از آفلى 6219 چونكه دانا گشت از خود آدمى * هم شد او داناى حق هست آن دمى حق چو اقرب آمد از حَبْلِ الْوَرِيدِ * پس از اول عاقل اقرب را بديد چون به تو نزديكتر از جمله اوست * زوست زنده جملگى « 2 » از مغز و پوست 6222 تو چو جويى قدرتش آب روان * در درونت مىرود روز و شبان تو ازو جنبان و ساكن دم‌به‌دم * يكدم از وى شاد و يك دم پر ز غم گه شوى آگاه و گه غافل از * گه شوى نادان و گه عاقل ازو 6225 گفت حق يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ « 3 » چون منم * پس بدان با تو نهفته در تنم
هامش
( 1 ) - مج : ز آشكار ( 2 ) - مج : جملگيت ( 3 ) - اساس : تقيض و تبسط