مصطفى زين گفت زدنى حيرةً * تا شوم آزاد از عقل و بدن
زانك حيرت قربت و رويت بود * هركه را حيرت فزون اقرب شود
6201 كس نيارد كرد آن جان را شكار « 1 » * رو شكارش شود كه گردد آشمار
آن جمالى كز عزيزى شد نهان * بىحجابى بينيش پيدا عيان
شو فنا از خود كه تا مانى ابد * ور بمانى در خودى خوارى و رد
6204 عشق را افزا و بگذر از خرد * تا ترا معشوق بىهمتا خرد
بىسبو در بحر عشقش شو روان * تا بمانى در جوارش جاودان
نيستى بگزين و هستى را گذار * خويشتن را در فنا شادان سپار
6207 چون نمانى آنگهى مانى بدان * گر بقا خواهى درين هستى ممان
هركه مرد اينجا يقين زنده شود * در جوار قرب پاينده شود
زندگى در مردگى آمد يقين * گر ترا چشمى است بگشا و ببين
6210 زندهاى از موت و زين سر بىخبر * نى ز خاكى مردى و گشتى بشر
تا نمرد از حال خود دانهء كثيف * كى شد آن دانه چنين نان لطيف
تا نشد هم نان درون تن فنا * كى شد آن نان عقل و جان باصفا
6213 تا نمرد اندر تو جهل پرظلام * سر كجا زد از تو اين علم و كلام
دمبهدم از نَقل نُقلى مىخورى * دمبهدم از مرگ جانى مىبرى
پس به خويش آ و دو ديده باز كن * با ملك رو بر فلك پرواز كن
6216 بين كه تو چونى و در چه حالتى * زين مشو غافل كه خود را آفتى
ترك غفلت گوى واقف شو ز خود * تا شوى نيك و نماند در تو بد
هركه خود دانست فرمود اين على * او خدا دانست و رست از آفلى
6219 چونكه دانا گشت از خود آدمى * هم شد او داناى حق هست آن دمى
حق چو اقرب آمد از حَبْلِ الْوَرِيدِ * پس از اول عاقل اقرب را بديد
چون به تو نزديكتر از جمله اوست * زوست زنده جملگى « 2 » از مغز و پوست
6222 تو چو جويى قدرتش آب روان * در درونت مىرود روز و شبان
تو ازو جنبان و ساكن دمبهدم * يكدم از وى شاد و يك دم پر ز غم
گه شوى آگاه و گه غافل از * گه شوى نادان و گه عاقل ازو
6225 گفت حق يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ « 3 » چون منم * پس بدان با تو نهفته در تنم
هامش
( 1 ) - مج : ز آشكار
( 2 ) - مج : جملگيت
( 3 ) - اساس : تقيض و تبسط