تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
سير خود آن است كان بىتن بود * اندر آن سيران عجايب فن بود آن بود باقى و زنده جاودان * هم منزه باشد از كون و مكان 6174 سير مردان اندر آن عالم بود * هر يكى مسجود چون آدم شود جسمشان معدود و نور جمله يك * در يقين رفته همه رسته ز شك جمله را يك دان و بگذر از دوى * گر شدى واقف ز سر مثنوى 6177 هر دكانى را بود كارى دگر * يك فروشد ترش و يك شهد و شكر مثنوى ما دكان وحدت است * رحمت اندر رحمت اندر رحمت است اندرو اسرار اهل دل پر است * هر يكى بيتى ازين نادر در است 6180 در ناياب است هركس كين نيافت * بىتوقف سوى حق از جان شتافت شد برو تنك « 1 » اين جهان و آن جهان * همچو سيلى سوى دريا شد روان غير دريا را نخواهد بعد از آن * زنده از دريا بود چون ماهيان 6183 حال آن كس كين شود درخورد او * حق بود درمان سوز و درد او غير وصل حق نخواهد جان او * وصل گردد آب او و نان او از چنين قوتى ببالد دايم او * باشد او قايم به ذات پاك هو 6186 جوى جانش اندر آن دريا بود * جوى او با آب دريا يك شود جو مبينش بعد از آن درياش بين * چونكه جويش عين دريا شد يقين هست اين سر انا الحق اى پسر * گفته منصور را از حق شمر 6189 از زبانش راند حق آن گفت را * بشنو از حق هم تو آن را اى فتى دو نگنجد در يم وحدت بدان * اين دوى باشد درين جسم كران سايه‌ها گرچه نمايد ز آفتاب * نيست گردد چون رسد از نور تاب 6192 مىشود سايه ز تاب خور فنا * چون رسد « 2 » بر سايه شعشاع ضحى سايه را هستى بود از آفتاب * نيست گردد باز هم زان نور و تاب اين عجب بين هم وجود و هم عدم * آيد از يك ذات اينجا دم‌به‌دم 6195 كل شىء موجود از حق مىشوند * در عدم هم باز ز امرش مىروند اين حيات و موت هست از حق يقين * صد هزاران گون عجب دارد چنين هرچه از او آيد همه باشد عجب * خود نيايد جز عجب از صنع رب 6198 اشتقاق الله آمد از وله * ليس شىء فى الوجود الا و له
هامش
( 1 ) - مج : ننگ ( 2 ) - مج : زند