سير خود آن است كان بىتن بود * اندر آن سيران عجايب فن بود
آن بود باقى و زنده جاودان * هم منزه باشد از كون و مكان
6174 سير مردان اندر آن عالم بود * هر يكى مسجود چون آدم شود
جسمشان معدود و نور جمله يك * در يقين رفته همه رسته ز شك
جمله را يك دان و بگذر از دوى * گر شدى واقف ز سر مثنوى
6177 هر دكانى را بود كارى دگر * يك فروشد ترش و يك شهد و شكر
مثنوى ما دكان وحدت است * رحمت اندر رحمت اندر رحمت است
اندرو اسرار اهل دل پر است * هر يكى بيتى ازين نادر در است
6180 در ناياب است هركس كين نيافت * بىتوقف سوى حق از جان شتافت
شد برو تنك « 1 » اين جهان و آن جهان * همچو سيلى سوى دريا شد روان
غير دريا را نخواهد بعد از آن * زنده از دريا بود چون ماهيان
6183 حال آن كس كين شود درخورد او * حق بود درمان سوز و درد او
غير وصل حق نخواهد جان او * وصل گردد آب او و نان او
از چنين قوتى ببالد دايم او * باشد او قايم به ذات پاك هو
6186 جوى جانش اندر آن دريا بود * جوى او با آب دريا يك شود
جو مبينش بعد از آن درياش بين * چونكه جويش عين دريا شد يقين
هست اين سر انا الحق اى پسر * گفته منصور را از حق شمر
6189 از زبانش راند حق آن گفت را * بشنو از حق هم تو آن را اى فتى
دو نگنجد در يم وحدت بدان * اين دوى باشد درين جسم كران
سايهها گرچه نمايد ز آفتاب * نيست گردد چون رسد از نور تاب
6192 مىشود سايه ز تاب خور فنا * چون رسد « 2 » بر سايه شعشاع ضحى
سايه را هستى بود از آفتاب * نيست گردد باز هم زان نور و تاب
اين عجب بين هم وجود و هم عدم * آيد از يك ذات اينجا دمبهدم
6195 كل شىء موجود از حق مىشوند * در عدم هم باز ز امرش مىروند
اين حيات و موت هست از حق يقين * صد هزاران گون عجب دارد چنين
هرچه از او آيد همه باشد عجب * خود نيايد جز عجب از صنع رب
6198 اشتقاق الله آمد از وله * ليس شىء فى الوجود الا و له
هامش
( 1 ) - مج : ننگ
( 2 ) - مج : زند