تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
آفتاب و ماه و انجم بر سما « 1 » * هر يكى خاصيتى دارد جدا 6147 هر يكى را بر زمين نوعى اثر * در معادن چون مس و چون سيم و زر يك ستاره مىببخشد مهترى * يك دهد با خلق عالم كهترى همچنان اندر زمين از بحر و بر * هر يكى داده جدا صد گونه بر 6150 داده دُرها بحر و انواع دگر * مار « 2 » و ماهى و دو صد گون جانور هم زمين دارد هزاران نوع « 3 » باغ * بىعدد گلزار و بستان‌ها و راغ اندرو اقليم‌ها در هر طرف * هر گروهى را در آن نوعى حرف 6153 خلق هر اقليم را شكلى دگر * در زبان و در معانى و صور جمله هفتاد و دو ملت اندرو * هر يكى را نوع ديگر گفت‌وگو صد هزاران گون جهان در يك جهان * بىشمر مىبين عيان و هم نهان 6156 تا چه‌ها باشد در آن دريا نهان * اى خنك جانى كه واقف شد بر آن هرچه آن دريا نمايد در عدم * بيند آن را بىحجابى دم‌به‌دم در دريا باشد آن جان از ازل « 4 » * آن نظر حاصل نگردد با عمل 6159 بوده باشد مر ورا « 5 » آن از قديم * هم در آن دريا شود جايش مقيم آن‌چنان جان گوهر دريا بود * بىزبان و كام و لب گويا بود نيست گوشى محرم اين اسرار را * لب ببندم بس كنم گفتار را 6162 هركه آيد سوى بىجا بشنود * بگذرد از كفر و در دين بگرود راه دين را گيرد و معنى شود * بىخود اندر بىخودى دايم رود خود خودى اين بىخودى باشد بدان * اين خودى چون پوست است و مغز آن 6165 پوست بهر مغز آمد در وجود * تا شود مغز اندرو كان است سود چون نتيجه داد و آن شد با قوام * مغز معنى گشت در صورت تمام بعد از آن آن مغز دارد سيرها * از وراى پوست بشنو اى فتى 6168 گه شود دارو و گه حلواى تر * گه بمالندش براى درد سر صد هزاران نوع ديگر كارها * كان به يكديگر نماند اى كيا همچنين چون جان برون آيد ز تن * باشد او را صد هزاران گونه فن 6171 كان نگنجد در مقال و در كلام * دايما تابد چو شمس بىغمام
هامش
( 1 ) - مج : در سما ( 2 ) - مج : ماغ ( 3 ) - مج : گونه ( 4 ) - مج : جان ازل ( 5 ) - مج : مرد را
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 277 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو