آفتاب و ماه و انجم بر سما « 1 » * هر يكى خاصيتى دارد جدا
6147 هر يكى را بر زمين نوعى اثر * در معادن چون مس و چون سيم و زر
يك ستاره مىببخشد مهترى * يك دهد با خلق عالم كهترى
همچنان اندر زمين از بحر و بر * هر يكى داده جدا صد گونه بر
6150 داده دُرها بحر و انواع دگر * مار « 2 » و ماهى و دو صد گون جانور
هم زمين دارد هزاران نوع « 3 » باغ * بىعدد گلزار و بستانها و راغ
اندرو اقليمها در هر طرف * هر گروهى را در آن نوعى حرف
6153 خلق هر اقليم را شكلى دگر * در زبان و در معانى و صور
جمله هفتاد و دو ملت اندرو * هر يكى را نوع ديگر گفتوگو
صد هزاران گون جهان در يك جهان * بىشمر مىبين عيان و هم نهان
6156 تا چهها باشد در آن دريا نهان * اى خنك جانى كه واقف شد بر آن
هرچه آن دريا نمايد در عدم * بيند آن را بىحجابى دمبهدم
در دريا باشد آن جان از ازل « 4 » * آن نظر حاصل نگردد با عمل
6159 بوده باشد مر ورا « 5 » آن از قديم * هم در آن دريا شود جايش مقيم
آنچنان جان گوهر دريا بود * بىزبان و كام و لب گويا بود
نيست گوشى محرم اين اسرار را * لب ببندم بس كنم گفتار را
6162 هركه آيد سوى بىجا بشنود * بگذرد از كفر و در دين بگرود
راه دين را گيرد و معنى شود * بىخود اندر بىخودى دايم رود
خود خودى اين بىخودى باشد بدان * اين خودى چون پوست است و مغز آن
6165 پوست بهر مغز آمد در وجود * تا شود مغز اندرو كان است سود
چون نتيجه داد و آن شد با قوام * مغز معنى گشت در صورت تمام
بعد از آن آن مغز دارد سيرها * از وراى پوست بشنو اى فتى
6168 گه شود دارو و گه حلواى تر * گه بمالندش براى درد سر
صد هزاران نوع ديگر كارها * كان به يكديگر نماند اى كيا
همچنين چون جان برون آيد ز تن * باشد او را صد هزاران گونه فن
6171 كان نگنجد در مقال و در كلام * دايما تابد چو شمس بىغمام
هامش
( 1 ) - مج : در سما
( 2 ) - مج : ماغ
( 3 ) - مج : گونه
( 4 ) - مج : جان ازل
( 5 ) - مج : مرد را