نيست حاصل اندر آن شستن يقين * چونكه سرگين است كلى و چمين
جامه ناپاك را شويى رواست * ذات سرگين را اگر شويى خطاست
6084 پس جهاد آن كس كند كو پاك بود * تا پليدىاش نماند در وجود
عارضى بود آن پليدىها برو * توبه باشد مر ورا چون آب جو
چون كند توبه شود پاك از بدى * گردد او مقبول لطف ايزدى
6087 بىگنه گردد چنان كه بود باز * در عدم با پاكبازان « 1 » سرفراز
نى كه التائب من الذنب رسول * گفت لا ذنب له يا ذا « 2 » العقول
همچو جامه كان شود شسته ز چرك * هم به توبه جان شود صافى ز شرك
6090 بعد پاكى گردد او مقبول حق * قدر يابد گرچه بود اول خلق
گر نبودى اندرو پاكى ز پيش * كى بجستى مرهم او بىزخم و ريش
جستن دارو دليل آن است كو * بود بىرنجى هم از اول نكو
6093 چيز را جويد كسى كش كرد گم * چون نباشد سر كه جويد پا و دم
زنده چون باشد بود در جستوجو * مرده هرگز چيز را جويد بگو
هركه چيزى گم كند جويد يقين * پرسد آن گمگشته را از آن و اين
6096 اندر آن جستن كند هر سو نظر * تا به كوشش زان رسد ناگه خبر
چشم و گوش او بود در انتظار * سوى آن گمكرده پويد ز افتقار « 3 »
گفت حكمت هست گمكرده حكيم * تا كه بر گمكرده گردد او عليم
6099 آنكه چيزى گم نكرده باشد او * از پيش كى باشد اندر جستوجو
هركه جويان است گم كرده است چيز * زان بود جوينده پيش حق عزيز
وانكه فارغ شسته است و ساكن است * نيست او را جستوجويى ايمن است
6102 هست حيوان گر به صورت آدمى است * گرچه بنمايد فزونى در كمى است
در كمى آخر شود معدوم او * گر بدى قابل شدى مرحوم « 4 » او
همچو هيزم لايق آتش بود * تا در آخر محض خاكستر شود
6105 چون نباشد در وجودش فايده * بودن او دان كه باشد زايده
پس حدث را نيست كردن به بود * تا به زودى از نظرها گم شود
منكران زشتاند و گنده چون حدث « 5 » * جمله را بنگر فكنده چون حدث
هامش
( 1 ) - مج : جانان
( 2 ) - مج : با ذو
( 3 ) - مج : پويد افتقار
( 4 ) - مج : محروم
( 5 ) - مج : در حدث