تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
6057 اين نمودار است از آن حشر بزرگ * تا شوى آگاه از آن نشر بزرگ زين جهان مىجو جهان روح را * تا ببينى فاتح و مفتوح را چون به چشم عبرت اينجا بنگرى * سوى اصل از فرع صورت بگذرى 6060 مرد عبرت‌بين برد آن راه را * او ببيند حضرت الله را در نبى فَاعْتَبِرُوا فرمود حق * تا بگيريم از عطاى حق سبق فكرها از روى عبرت چون بود * معرفت ما را به حق حاصل شود 6063 ره بريم از سو به سوى بىسوى * خيزد از پيش نظر پرده دوى عين ظلمت نور گردد زان نظر * جهل و نادانى شود « 1 » علم و خبر اين و صد چندين شود از داد حق * بند بگشايد ز پا رب الفلق 6066 پس بجز حق رو مياور در جهان * باش از غير خدا دايم جهان تا خدا بخشد ترا ملك جنان * با قصور و روضه‌ها اندر جنان بينى اندر دل جنان را روز و شب * عالم بىمنتها از داد رب 6069 كان رسد از غيب اندر دل ترا * بىحد و عد از عطاى كبريا اين قدر گفتيم باقى را بدان * اسب همت را سوى باقى بران آنكه اندر وى نباشد اين نظر * كى شود او را از آن عالم خبر 6072 همچو حيوان ماند اندر خاكدان * كى رود همچون روان آن‌سو روان بىخبر باشد ز كردار خدا * ماند از ديدار حق دور و جدا همچو كرمى باشد او رسته ز خاك * كى رود در عالم ارواح پاك 6075 كرم كى بيند جمال آن كرم * دوزخى را نيست راه اندر ارم آنكه شد هست از بخارات زمين * نيست زنده جانش از انوار دين كرمكى باشد مهين « 2 » رسته ز خاك * نيست قابل كو شود از پند پاك 6078 چون شود با پاك ناپاكى قرين * همچو عضوى كه رسد بر وى « 3 » چمين « 4 » ز آب گردد پاك آن عضو اين « 5 » بدان « 6 » * چون همىگردد حدث زائل از آن چونكه با آب آن پليد از وى رود * همچو اول باز پاكيزه شود 6081 ليك ذاتى كان بود كلى حدث * شستن آن بىشكى باشد عبث
هامش
( 1 ) - مج : رود ( 2 ) - مهين : خوار و پست ( 3 ) - مج : اندر ( 4 ) - چمين : مردار ، كثافت ، سرگين ( 5 ) - اساس : عضوى ( 6 ) - مج : عضو اين بدان