6057 اين نمودار است از آن حشر بزرگ * تا شوى آگاه از آن نشر بزرگ
زين جهان مىجو جهان روح را * تا ببينى فاتح و مفتوح را
چون به چشم عبرت اينجا بنگرى * سوى اصل از فرع صورت بگذرى
6060 مرد عبرتبين برد آن راه را * او ببيند حضرت الله را
در نبى فَاعْتَبِرُوا فرمود حق * تا بگيريم از عطاى حق سبق
فكرها از روى عبرت چون بود * معرفت ما را به حق حاصل شود
6063 ره بريم از سو به سوى بىسوى * خيزد از پيش نظر پرده دوى
عين ظلمت نور گردد زان نظر * جهل و نادانى شود « 1 » علم و خبر
اين و صد چندين شود از داد حق * بند بگشايد ز پا رب الفلق
6066 پس بجز حق رو مياور در جهان * باش از غير خدا دايم جهان
تا خدا بخشد ترا ملك جنان * با قصور و روضهها اندر جنان
بينى اندر دل جنان را روز و شب * عالم بىمنتها از داد رب
6069 كان رسد از غيب اندر دل ترا * بىحد و عد از عطاى كبريا
اين قدر گفتيم باقى را بدان * اسب همت را سوى باقى بران
آنكه اندر وى نباشد اين نظر * كى شود او را از آن عالم خبر
6072 همچو حيوان ماند اندر خاكدان * كى رود همچون روان آنسو روان
بىخبر باشد ز كردار خدا * ماند از ديدار حق دور و جدا
همچو كرمى باشد او رسته ز خاك * كى رود در عالم ارواح پاك
6075 كرم كى بيند جمال آن كرم * دوزخى را نيست راه اندر ارم
آنكه شد هست از بخارات زمين * نيست زنده جانش از انوار دين
كرمكى باشد مهين « 2 » رسته ز خاك * نيست قابل كو شود از پند پاك
6078 چون شود با پاك ناپاكى قرين * همچو عضوى كه رسد بر وى « 3 » چمين « 4 »
ز آب گردد پاك آن عضو اين « 5 » بدان « 6 » * چون همىگردد حدث زائل از آن
چونكه با آب آن پليد از وى رود * همچو اول باز پاكيزه شود
6081 ليك ذاتى كان بود كلى حدث * شستن آن بىشكى باشد عبث
هامش
( 1 ) - مج : رود
( 2 ) - مهين : خوار و پست
( 3 ) - مج : اندر
( 4 ) - چمين : مردار ، كثافت ، سرگين
( 5 ) - اساس : عضوى
( 6 ) - مج : عضو اين بدان