تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١

[ در تقرير اينكه عدل اول بر خود بايد كردن ]

در بيان آنكه عدل اول بر خود بايد كردن و بدىها را كه در ولايت جان و باطن‌اند گردن زدن ، و نيكىها را در خود زنده كردن . چون اين عدل بر خود كرده باشد با ديگران هم عدل تواند كردن و عالم « 1 » را به عدل خود زنده گردانيدن . و الا آن كس كه در شهر باطن خود عدل نكرد و ولايت اندرون خود را به عدل معمور نگردانيد ؛ گمان مبر كه بر ديگران عدل تواند كردن .
هركه بر خود نكرد عدل بدان * نكند عدل بر ستم‌زدگان

[ پاك كردن هركس منوط به پاكى اصل اوست ]

و در تقرير آنكه آدمى را وقتى توان پاك كردن كه اصل او پاك بوده باشد و چون نجاست و خبث برو عارضى باشد به شستن و واسطه آب آن نجاست ازو زائل گردد و برود و پاك شود . و اگر معاذ الله از قديم گلوله حدث بوده باشد شستن او كلى او را نيست كردن باشد . پس هركه طالب اولياست و دربند خداست يقين است كه درو از اصل پاكى « 2 » بوده است و نجاست برو عارضى است چاره مىجويد كه آن ازو برود . چون كلى حدث باشد چه چاره جويد ؛ خود « 3 » چنين كس دربند چاره‌جويى نباشد چون سراسر حدث است نيستى خود را [ كى خواهد ] .
6018 عدل ازو آيد كه بر خود عدل كرد * او شود درمان هر اندوه و درد وانكه بر خود مىكند ظلم از عمى * ظلم زايد از نهادش دايما در حكومت باطنا ظالم بود * ظاهراً گر زيرك و عالم بود 6021 دان كه بر بسته است بر وى علم‌ها * بىمسمى علم چه بود اى فتى چونكه نور علم نبود اندرو * همچنان باشد كه بىآبى سبو علم آن باشد كه جوشد از دلش * زان شود روشن تن آب و گلش 6024 از چنان علمى برويد حلم و لطف * هيچ در جانش نماند قهر و عنف خشم را حلمش كند از خلق پاك * ظلم را عدلش كند دراعه « 4 » چاك چونكه كردى عدل بر خود در جهان * بر كه و مه هم كنى عدل اى فلان 6027 ليك از ظالم نيايد عدل هيچ * زانكه هست اندر ظلام پيچ‌پيچ دود ظلمت‌ها دماغش را چنان * با فساد آورده است اندر جهان كه از آن ظلمت نيارد ره بريد * چونكه نتوانست « 5 » پند حق شنيد 6030 خانه‌اش تاريك و درها بسته است * وز دوام قهر جانش خسته است « 6 » كى بيايد از بدى نيكى بگو * چون توان رفتن به تاريكى بگو
هامش
( 1 ) - مج : علم ( 2 ) - مج : در اصل پاك ( 3 ) - مج : « خود » افتاده ( 4 ) - دراعه : قبا ، جبه ( 5 ) - مج : نتوانيد ( 6 ) - مج : وز دام قهر جانش بسته است .
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 271 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو