كى رسد از نيش نوشت اى مهان * كى شود دلشاد جانت جاودان « 1 »
6033 چيست در كوزه تلابد آن برون * همت شاهان مجو از مرد دون
پس برو اول تو خود را نيك كن * بعد از آن مىگوى از نيكى سخن
تا كه نيكىها برند از گفت تو * تا خلايق سوى تو آرند رو
6036 اى پسر اول علاج خويش كن * خويشتن را نيك و نيكانديش كن
چون ز خود فارغ شوى اندر دوا * بعد از آن بخشى به رنجوران شفا
مرغ جانت چون رهد از بند دام * بعد از آن آزاد گردى اى غلام
6039 چون رهى هم وارهانى جمله را * از بلا و قهر وز حبس و عنا
بعد از آن گر تو شوى مشغول خلق * عدل تو چون جان شود مقبول خلق
پس توانى عدل كردن در جهان * خايفان يابند از لطفت امان
6042 سرورى زان پس ترا زيبد عيان * كه ز دام اين جهان گردى جهان
پس شود آباد از تو عالمى * بحر شادى رو نمايد بىغمى
جمله را چون خود كنى داناى راز * جمله را از فسق آرى در نماز
6045 جمله را از كفر اندر دين كشى * سوى لطف و حلمشان « 2 » بىكين كشى
پر شود از نور علمت جانها * وصف تو گويند در افسانهها
آفتاب جان تو تابان شود * از تو دلها سبز چون بستان شود
6048 همچنان كز نوبهار اين خاكدان * خرم و تازه شود همچون جنان
صد هزاران رنگ زيبا از كمين * سر برون آرند تازه از زمين
رنگهاى سرخ و زرد و سبزفام « 3 » * سر برون آرند چون صبحى ز شام
6051 از ميان خاك كرده سر برون * سرها كه خاك را بود اندرون
دانههاى مرده در زير زمين * زنده گشتند آمدند اينجا مبين
حلهها پوشيده ورد و ياسمين * چشم بگشا قدرت حق را ببين
6054 گفته « 4 » سوسن با بنفشه كآمديم * بعد مرگ از زندگى سر برزديم
از بهاران مردگان زنده شدند * برگها چون گل پر از خنده شدند
آنكه كرد او حشر اينها را يقين « 5 » * بىگمان از نيك و بد در يوم دين
هامش
( 1 ) - مج : زاندهان
( 2 ) - مج : لطف حلمشان
( 3 ) - مج : زردفام
( 4 ) - مج : گفت
( 5 ) - مج : كنون ، ادامه بيت بدين صورت آمده :گه روند از خاك تيره سرنگون * هم كند او حشر خلقان را يقين
بىگمان از نيك و بد در يوم دين