تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
مىكشد بىحد دراز اين بس كنم * تا ازين سر ناكسان را كس كنم 5994 از وراى گفت بخشم فهمشان * تا نهان‌ها گردد ايشان را عيان هست هم از اوليا گو بىسخن * بخشدت از راه جان علم لدن بند را بىپند بگشايد ز جان * تا كه گردد جان پابستت روان 5997 بى ز ديگ و آتشى پخته‌ات كند * كوه هستى را ز پيشت بر كند هرچه خواهد او كند بىواسطه * گرددت « 1 » با حق ز امرش رابطه اين‌چنين كس سرور مردان بود * جان مخوانش زانكه جان جان بود 6000 پيشواى اوليا مىدان ورا * جملگان چاكر ورا در دو سرا « 2 » هر گره با شيخ خود ملحق شوند * جمله آنجا كو رود باهم روند جنس را رانند سوى جنس خود * نيك را با نيك و بد را پيش بد 6003 عدل آن باشد كه جمله چيزها * كل مناسب اوفتد هريك جدا چون بجاى خود بود هر نيك و بد * عدل باشد رو نموده از احد چون كنى با نيك نيك آن است عدل * چونكه با بد بد كنى عدل است و فضل 6006 هرچه آمد خوب و زشت اندر جهان * جمله را از حق ببين وز حق بدان اين ترازو زان ترازو آمده است * نيك بنگر زانكه نيكو آمده است آمد اين قرآن ترازو از خدا * تا ازو دانيم نقد و قلب را 6009 چون محك آمد شود از وى جدا * كافر از مؤمن عدو از اوليا سفليان از علويان پيدا شوند * هر گروهى سوى جنس خود روند يك گروهى را بود « 3 » مرجع جنان * يك گروهى را شود نار و دخان 6012 چون بود بر وفق آن ما را نظر * هيچ نبود ز امر حق آن‌سو گذر با دو چشم عقل هر ساعت به هوش * سوى امر حق نهيم از صدق گوش آن كنيم و جمله بر فرمان رويم * سوى امرش از دل و از جان رويم 6015 عدل آن باشد كه با خود اين كنيم * دايما خود را فداى دين كنيم چون نكردى عدل بر خود اى پليد * پاك كى گردد ز عدل تو پليد چونكه بر خود مىكنى ظلم اى جوان « 4 » * كى توانى عدل كردن در جهان
هامش
( 1 ) - مج : گردد ( 2 ) - بعد از اين بيت 38 بيت در نسخه مج آمده است كه در نسخه اساس هيچ اثر از آن نيست ( 3 ) - مج : شود ( 4 ) - مج : مهان