مىكشد بىحد دراز اين بس كنم * تا ازين سر ناكسان را كس كنم
5994 از وراى گفت بخشم فهمشان * تا نهانها گردد ايشان را عيان
هست هم از اوليا گو بىسخن * بخشدت از راه جان علم لدن
بند را بىپند بگشايد ز جان * تا كه گردد جان پابستت روان
5997 بى ز ديگ و آتشى پختهات كند * كوه هستى را ز پيشت بر كند
هرچه خواهد او كند بىواسطه * گرددت « 1 » با حق ز امرش رابطه
اينچنين كس سرور مردان بود * جان مخوانش زانكه جان جان بود
6000 پيشواى اوليا مىدان ورا * جملگان چاكر ورا در دو سرا « 2 »
هر گره با شيخ خود ملحق شوند * جمله آنجا كو رود باهم روند
جنس را رانند سوى جنس خود * نيك را با نيك و بد را پيش بد
6003 عدل آن باشد كه جمله چيزها * كل مناسب اوفتد هريك جدا
چون بجاى خود بود هر نيك و بد * عدل باشد رو نموده از احد
چون كنى با نيك نيك آن است عدل * چونكه با بد بد كنى عدل است و فضل
6006 هرچه آمد خوب و زشت اندر جهان * جمله را از حق ببين وز حق بدان
اين ترازو زان ترازو آمده است * نيك بنگر زانكه نيكو آمده است
آمد اين قرآن ترازو از خدا * تا ازو دانيم نقد و قلب را
6009 چون محك آمد شود از وى جدا * كافر از مؤمن عدو از اوليا
سفليان از علويان پيدا شوند * هر گروهى سوى جنس خود روند
يك گروهى را بود « 3 » مرجع جنان * يك گروهى را شود نار و دخان
6012 چون بود بر وفق آن ما را نظر * هيچ نبود ز امر حق آنسو گذر
با دو چشم عقل هر ساعت به هوش * سوى امر حق نهيم از صدق گوش
آن كنيم و جمله بر فرمان رويم * سوى امرش از دل و از جان رويم
6015 عدل آن باشد كه با خود اين كنيم * دايما خود را فداى دين كنيم
چون نكردى عدل بر خود اى پليد * پاك كى گردد ز عدل تو پليد
چونكه بر خود مىكنى ظلم اى جوان « 4 » * كى توانى عدل كردن در جهان
هامش
( 1 ) - مج : گردد
( 2 ) - بعد از اين بيت 38 بيت در نسخه مج آمده است كه در نسخه اساس هيچ اثر از آن نيست
( 3 ) - مج : شود
( 4 ) - مج : مهان