تا شود خشنود و راضى آن ولى * جان و دل گردد ز نور او ملى
5931 جان و دل چه بود كه تن هم پر شود * اندر آن دريا گزيده در شود
دُر چى ، بحرى شود بىعد و حد * بىدوى گردد يگانه با احد
پس ببينى در خود آن انوار را * حل كنى از نور او « 1 » اسرار را
5934 غيبها در ديدهات پيدا شود * جان تو از پست بر بالا رود
چون ببينى در خود اينگونه نشان * دان كه شد راضى ز تو آن شهنشان
در اثر بنگر گذر كن از صور * كار اى طالب اثر دارد اثر
5937 صورت ظاهر بدان رهزن بود * لطف و نور جان كجا چون تن بود
تن چو حيوان مركب آمد روح را * روح را پرور كه يا بى نوح را
همچو كنعان سر مكش از نوح تو * تا نمانى در ظلام تو به تو
5940 نوح دوران است آن مرد خدا * دامنش گير و مشو از وى جدا
منگر او را همچو خود محتاج نان * جان او را بين وراى صد جنان
جان ربانى كه نور مطلق است * نور باقى كآفتاب آن حق است
5943 خاك زن در ديدهء حس بين خويش * ديدهء حس دشمن عقل است و كيش
ديده حس را خدا اعماش خواند * بتپرستش گفت و ضد ماش خواند
زانكه حس كف ديد و دريا را نديد * نقد حالى ديد و فردا را نديد
5946 خواجهء حالى و فردا پيش او * او نمىبيند ز گنجش يك تسو
چونكه گشتى با چنان شه همنشين * همچو خود بيچاره و خوارش مبين
قدرت حق بين در آن نقش بشر * كز چنان قدرت بود شق قمر
5949 تن بهانه است آن عمل از خالق است * صبح را غير خدا كى فالق است
زندگى از حق رسد در جانها * چشمه علمش روان در هر نهى
اينچنين قدرت ز حق آيد فحسب * مىنگردد حاصل آن هرگز به كسب
5952 تو مبين آن فعل را از آدمى * از خدا مىبين چو زنده زان دم
[ در بيان آنكه مريد بايد كه سخن شيخ را سخن خدا داند ]
در بيان آنكه مريد بايد كه سخن شيخ را سخن خدا داند . زيرا كه شيخ پيش از مرگ مرده است .
همچنانكه شخصى از كوه يا از ديوار سخن شنود از هيبت بىهوش شود . از آنكه يقين مىداند كه كوه و ديوار ناطق نيستند آن نطق را از خدا مىداند لاجرم متغير مىشود و از حال به حال مىگردد . و چون شيخ
هامش
( 1 ) - مج : آن